تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - حضرت شیخ بایزید بسطامی
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/8
نویسنده : نادر نادری

 

حضرت شیخ بایزید بسطامی

سلطان العارفین شیخ بایزید بسطامی. برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو

 آئین مهر دانسته‌اند فصیح احمد خوافی تولد او را در سال ۱۳۱ هجری ثبت کرده و نوشته است

 که جد او سروشان والی ولایت قومس (کومش) بوده است.

می‌گویند جد این بینشور بزرگ ایرانی، سروشان زرتشتی بوده و سپس بدین اسلام درآمده است.

چنین می‌نماید که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه‌ی ارادت از دست هیچ‌یک از مشایخ تصوف نپوشیده است،

 

 

 

 

گروهی او را امی دانسته و نقل کرده‌اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می‌شد و خود نمی‌دانست، گروهی دیگر نقل کرده‌اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است. قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده‌ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد. و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود؟ گفت: پیرزنی.

بایزید از خاندان موبدان عالم و زاهد و متقی و حافظان و ناقلان علوم ایرانی مربوط به دوران قبل از اسلام بوده، و از دولت مادرزاد نصیب وافر داشته است. از اقران احمد خضرویه و ابوحفص و یحیی معاذ است و حقیق بلخی را نیز دیده و با او صحبت داشته است. اینکه برای وی استادی کرد تصور کرده‌اند شاید نتیجه‌ی این منقول ابوموسی خادم است که سفارش کرده قبر او را پایین‌تر از قبر استاد نهند. به هر جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم است و خلط و مزاج فراوان در آن راه یافته و اطلاع ما در این باره بسیار محدود و ناقص است، ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است به هیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم می‌شود که وی مردی بزرگ بوده و شطح و ماثورات صوفیه را که نتیجه‌ی شدت وجد و تجربت اتحاد و حالت سکر و ندای درونی و بیان آن در حالت عدم شعور ظاهری باشد به وضوح و صراحت و تفصیل برای نخستین بار آورده است. و همین گفتار و روش او در تصوف که شباهت تام و تمام به روش ملامتیه دارد موجب شده است که مردم بسطام با وی مخالف باشند.

به نقل آورده‌اند در(چون کار او بلند شد سخن او در حوصله‌ی اهل ظاهر نمی‌گنجید، حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند. وقتی که وی را از شهر بیرون می‌کردند پرسید جرم من چیست؟ پاسخ دادند: تو کافری. گفت: خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم.)

نقل است که شیخ در پس امام جماعتی ؛ نماز خواند ؛ پس از نماز ؛ امام جماعت پرسید : یاشیخ !! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی ؛ از کجا می خوری ؟

بایزید گفت : صبر کن تا این نما را دوباره به قضا بخوانم .

گفت : چرا ؟

گفت : نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند ؛ روا نبود

بایزید بسطامی ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره‌ی حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش(قومس) در محله موبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به

چو ملام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم به چشمم حقیر

در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست. بدیهی است شهرت در امی بودن بایزید نیز به علت عدم اظهار خود او و بی‌زاری از تظاهر به آگاهی از علوم فخرآمیز ظاهری بوده است.

ماخذ عمده‌ی احوال بایزید بسطامی کتاب‌النور من کلمات ابی‌الطیفور تالیف ابوالفضل محمد پسر علی سهلکی صوفی است که از خلفاء بایزید بوده و بیشتر روایتها را به چند واسطه از خویشان و نزدیکان بایزید نقل می‌کند. شطحیات بایزید بسطامی که به پیر بسطام شهرت دارد در این کتاب جمع آمده است، بعلاوه پاره‌یی از این شطحیات را نیز جنید شرح کرده است که در کتاب‌اللمع سراج نقل شده است و ماخذ عمده‌ی اقوال و تعالیم بایزید همین‌هاست. از نورالعلوم هم که در شرح مقامات ابوالحسن خرقانی است اطلاعات مفید در باب بایزید بسطامی بدست می‌آید و در ظاهر آنچه در طبقات سلمی، انصاری، کشف‌المحجوب هجویری. تذکره‌الاولیاء عطار، نفحات‌الانس جامی و سایر مآخذ درباره بایزید آمده است غالبا از همین منابع اخذ شده است بایزید در اوایل خود به اقصی نقاط ایران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هر جائی با دیده تیزبین خود چیزی آموخت..

برخی نوشته‌اند که وی شاگرد امام‌جعفرصادق(ع) امام ششم شیعیان بوده است به روایت سهلکی دو سال برای امام سقایی کرد و در دستگاه امام او را طیفورالسقاء می‌خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وی را رخصت داد که به خانه‌ی خویش بازگردد و خلق را به خدای دعوت کند. این روایت را غالب مآخذ صوفیه ذکر کرده‌اند از جمله اینکه: (وی مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گویند بعد از هفت سال روزی حضرت به بایزید فرمودند کتابی را از طاقچه‌ی اطاق بیاور. بایزید گفت طاقچه در کجاست؟ حضرت فرمود در این مدت شما در این خانه طاقچه‌ای ندیده‌ای؟ جواب داد من برای دیدن خانه و طاقچه نیامده‌ام، بلکه جهت دیدن طاق ابروی آن قبله‌ی اولیاء آمده‌ام (یعنی برای کسب فیض و درک معانی والای انسانیت آمده‌ام) حضرت فرمود: بایزید کار تحصیل تو تمام است باید به ولایت خود رفته و خلق را راهنمائی نموده و آنان را براه حق دعوت نمائی) هنگام بازگشت بایزید از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش که پیرزنی پارسا و پرهیزگار بود زنده بود.

مطلبی که در اینجا قابل توجه و تذکر می‌باشد اینست که چنانکه تولد بایزید را مطابق نظر برخی از نویسندگان در سال ۱۸۸ هجری قمری بدانیم واقعه‌ی ملاقات او با امام جعفر صادق(ع) که در سال ۱۴۸ هجری که وفات یافته ممکن نیست، ولی اگر قول صاحب مجمل فصیحی را ماخذ قرار داده و قبول کنیم که در سال ۱۳۱هجری متولد شده است امکان درک محضر فیض‌بخش حضرت‌ امام جعفر صادق(ع) برای بایزید در عنوان جوانی یعنی در شانزده و هفده‌سالگی بعید بنظر نمی‌رسد. سهلکی وفات وی را در سال ۲۳۴ هجری به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمی و قشیری و خواند میر نیز سال۲۳۴ و سال ۲۶۱ ذکر کرده‌اند خواجه‌ عبدالله انصاری یا کاتبان بعضی نسخه‌های طبقات سال ۲۶۱ هجری را درست‌تر پنداشته‌اند. مرحوم میرزا محمدتقی ملقب به مظفرعلیشاه کرمانی درباره سلسله‌های تصوف سروده است:

هم‌چنین آن جعفرصادق لقب آن امام پاک پاکیزه نسب

چشم و دل بگشود چو طیفور را بایزید آن پای تا سر نور را

پیر بسطام از دمش شد زنده‌دل صاحب دل آمد و فرخنده دل

گشته ماذون اجازت زان جناب سلسله جاری شده زان مستطاب

جـمله درویشان شطـاری لقب خرقه بگـرفته از آن کامل ادب

ولی به نظر نگارنده(رفیع) با درنظر گرفتن تطابیق تاریخی وقایع و تلفیق مورخان و نویسندگان صوفیه، به طور نزدیک به یقین تولد بایزید بسطامی در سال ۱۳۱ هجری و وفاتش در سال ۲۳۴هجری در ۱۰۳ سالگی در بسطام اتفاق افتاده است. به روایت سهلکی کسانی که بایزید نام داشته‌اند در بسطام بسیار بوده‌اند، چنانکه نام طیور هم که گویند بایزید به این نام خوانده می‌شد حتی در بین قوم و قبیله وی بسیار بود. به موجب روایت سهلکی بایزید دو برادر و دو خواهر نیز داشت که از آن جمله وی برادر میانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بایزید کوچکتر بود علی نامیده می‌شد. بعدها برادرزاده‌اش ابوموسی که پسر آدم بود به خدمت بایزید درآمد و شاگرد و خادم او شد. بایزید نسبت به ابوموسی که پسر آدم بود به خدمت بایزید درآمد و شاگرد و خادم او شد. بایزید نسبت به ابوموسی علاقه و محبتی پدرانه داشت و ابوموسی نیز در مواظبت احوال بایزید دقت تمام به کار می‌بست و در تکریم بایزید بسیار می‌کوشید در بسطام بایزید خانقاه و مسجد داشت و مریدان از اطراف به دیدنش می‌آمدند. اما بایزید در بین مریدان خویش به این ابوموسی علاقه‌ی دیگر داشت. درباره‌ی او بود که بایزید گفت: «آن دل دلین به، نه دل گلین» یعنی که قلب باید مثل قلب ابوموسی باشد.

به روایت سهلکی بایزید از احوال و اسرار خود آنچه را از دیگران پنهان می‌داشت پیش این برادرزاده خویش آشکار می‌کرد و می‌گویند ابوموسی در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بایزید به گور می‌برم که هیچکس را اهل آن ندیدم که با وی گویم (راستی هیچ فکر کرده‌اید که سخنان مورد بحث چه بوده و درجه‌ی اهمیت آن تا چه حد بوده است که برادرزاده‌ی بایزید در تمام مدت عمر خود هیچکس را نیافته که آنها را با او درمیان بگذارد و ناگزیر آنها را با خود به گور برده است.) هنگام وفات بایزید ابوموسی بیست و دو سال داشت و سالها بعد از بایزید نیز زیست. در بین فرزندان او یک بایزید هم بود که او را بایزید ثانی، بایزید قاضی و بایزید اصغر نامیده‌اند و از وی نیز بعضی سخنان در معرفت نقل شده است. ابوموسی نسبت به عموی خویش حرمت و تکریم بسیار به‌جای آورد چنانکه هنگام وفات خویش وصیت کرد او را نزدیک بایزید دفن کنند اما قبر او را از قبر بایزید گودتر کنند تا گور او با گور بایزید برابر نباشد. آنچه وی از اقوال و احوال بایزید نقل می‌کند نیز این حال اعتقاد، فروتنی و بزرگداشت او را در باب بایزید نشان می‌دهد. در واقع قسمت عمده‌ای از سخنان منسوب به بایزید از طریق وی نقل شده است.

در لغت‌نامه دهخدا آمده است که طیفور‌بن عیسی بن آدم بن عیسی بن سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به دست امام علی بن موسی‌الرضا(ع) امام هشتم شیعیان مسلمانی گزیده و او را بایزید اکبر گویند. به طوری که نوشته‌اند بایزید چندین بار به سفر حج رفته و به‌طوری که مشروح آن در ورقهای پیش این تالیف آمده است، این سفرها که همراه با ریاضت نفس و تهذیب فکر بوده به منظور واقف کردن مردم به مقام والای انسانی و راهنمائی و ارشاد خلق به مردم‌گرایی انجام گرفته است.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکره‌الاولیاء می‌نویسد «نقل است که یک بار قصد سفر حجاز کرد چون بیرون شدی بازگشت. گفتند: هرگز هیچ عزم، نقص نکرده‌ای، این چرا بود؟ گفت: روی به راه نهادم زنگی دیدم تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو، و الا سرت از تن جدا کنم، پس مرا گفت: «ترکت ‌الله ببسطام و قصدالبیت الحرام» خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی . . . » و یا اینکه: «نقل است که گفت مردی در راه حج پیشم آمد، گفت، کجا می‌روی، گفتم به حج، گفت: چه داری گفتم دویست درم، گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من درگرد که حج تو اینست، گفت: چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم، آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من، و گفت: کمال درجه‌ی عارف سوزش او بود در محبت. »

این رمز و راز والای انسانی را جلال‌الدین محمد بلخی(مولوی) آزاداندیش بزرگ ایرانی زیسته در قرن هفتم هجری چنین به نظم آورده است:

بایزید اندر سفر جستی بسی تا بیابد خضر وقت خود کسی

دید پیری با قدی همچون هلال بود در وی فر و گفتار رجال

بایزید او را چو از اقطاب یافت مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

پیش او بنشست می‌پرسید حال یافتش درویش و هم صاحب عیال

گفت: عزم تو کجا؟ ای بایزید ! رخت غربت را کجا خواهی کشید

گفت: قصد کعبه دارم از پگه گفت: هین با خود چه داری زادره

گفت: دارم از درم نقره دویست نک ببسته سست برگوشه‌ردی است

گفت: طوفی کن بگـردم هفت بار وین نکوتر از طواف حج شمار

و آن درمها پیش من نه ای جواد دان که حج کردی و شد حاصل مراد

عمره کردی، عمر باقی یافتی صاف گشتی بر صفا بشتافتی

حق آن حقی که جانت دیده است که مرا بر بیت خود بگزیده است

کعبه هر چندی که خانه بر اوست خلقت من نیز خانه سر اوست

تا بکرد آن خانه را در وی نرفت وندرین خانه بجز آن حی نرفت

چون مرا دیدی خدا را دیده‌ای گرد کعبه صدق برگردیده‌ای

خدمت من طاعت و حمد خداست تا نپنداری که حق از من جداست

چشم نیکو باز کن در من نگر تا ببینی نور حق اندر بشر

کعبه را یکبار «ببتی» گفت یار گفت:(یا عبدی) مرا هفتاد بار

بایزیدا کعبه را دریافتی صد بها و عز و صد فر یافتی

بایزید آن نکته‌ها را گوش داشت همچو زرین حقه‌ای در گوش داشت

و یا اینکه: یکی از مریدان در راه مکه نزد او می‌رود. هنگام بازگشت دوباره پیش وی درمی‌آید و می‌گوید که خانه‌‌ی کعبه را دیده اما خداوند در آن نبوده است. بایزید او را می‌گوید: «خداوند خانه همواره در راه با تو بوده است.»

عین‌القضات شهید همدانی آزاداندیش معروف ایرانی زیسته در نیمه اول قرن ششم هجری درباره رمز و راز حج گزاردن بایزید بسطامی چنین نوشته است: (ای عزیز هرگز در عمر خود یک بار حج روخ بزرگ‌بزرگ کرده‌ای که«الجمعه حج‌ المساکین» مگر که این نشنیده‌ای که بایزید بسطامی می‌آمد و شخصی را دید گفت: کجا می‌روی؟ گفت:«الی بیت الله تعالی» بایزید گفت: چند درم داری؟ گفت: هفت درم دارم گفت: به من ده و هفت بار گرد من بگرد، و زیارت کعبه کردی. چه می‌شنوی ! ! کعبه‌ی نور«اول ما خلق الله تعالی نوری» در قالب بایزید بود، زیارت کعبه حاصل آمد:

محراب جهان جمال رخساره‌ی ماست سلطان جهان در دل بیچاره‌ی ماست

شور و شر و کفر و توحید و یقین در گوشه‌ی دیده‌های خون‌خواره‌ی ماست

در هر فعلی و حرکتی در راه حج، سری و حقیقتی باشد، اما کسی که بینا نباشد خود نداند. طواف کعبه و سعی و حلق و تجرید و رمی حجر و احرام و احلال و قارن و مفرد و ممتنع در همه احوال است ( و من یعظم شعائرالله فانها من تقوی القلوب) هنوز قالبها نبود و کعبه نبود که روحها به کعبه زیارت می‌کردند (و اذن فی الناس یاتوک رجالا) دریغا که بشریت نمی‌گذارد که به کعبه ربوبیت رسیم ! و بشریت نمی‌گذارد که ربوبیت، رخت بر صحرای صورت نهند! هر که نزد کعبه گل رود خود را بیند و هر که به کعبه دل رود خدا را بیند. انشاء الله تعالی که به روزگار دریابی که چه گفته می‌شود ! انشاء الله که خدا ما را حج حقیقی روزی کند.)

عین‌القضاه شهید همدانی همچنین می‌نویسد:« شبی در ابتدای حالت. ابویزید(بسطامی) گفت: الهی راه به تو چگونه است؟ «ارفع نفسک من الطرایق فقد وصلت» گفت: تو از راه برخیز که رسیدی، چون به مطلوب رسیدی طلب نیز حجاب راه بوده، ترکش واجب باشد.

گفتم ملکا تو را کجا جویم من وز خلعت تو وصف کجا گویم من

گفتا که مرا مجو به عرش و به بهشت نزد دل خود که نزد دل پویم من

آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش عشقت بنهم به جاب مذهب در پیش

تا کی دارم عشق نهان در دل ریش مقصود رهی تویی نه دین است و نه کیش

جنید نهاوندی(بغدادی) عارف بزرگ ایرانی در قرن سوم هجری درباره‌ی بایزید بسطامی گفته است: بایزید چون در میان ما چون جبرئیل است، درمیان ملائکه، و هم او گفته است: نهایت میدان جمله‌ی روندگان که به توحید روانند، بدایت میدان این خراسانی است جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دلیل بر این سخن آن است که بایزید می‌گوید: دویست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد.

شیخ ابوسعید ابو‌الخیر عارف مشهور ایرانی در قرن پنجم هجری درباره‌ بایزید چنین گفته است: هژده هزار عالم از بایزید پر می‌بینم و بایزید در میانه نبینم.

یعنی آنچه بایزید است در حق محو است.

یوگنی ادوارد برتلس روسی درباره‌ی بایزید بسطامی می‌نویسد:« ابویزید (بایزید) طیفور ابن‌عیسی بن‌‌آدم سروشان بسطامی یکی از متفکرا‌ن تصوف که ‌در نوع خود ‌بی‌همتا بود (از راه استنتاج منطقی، از کل به جزء که در زمان معتزله با تکامل اصل احدیت مطلق یزدانی تشدید شده بود) ‌‌به این نتیجه رسیده بود که (یگانه هستی واقعی خداست) و راه رسیدن به میدان توحید، ‌تجلی ظاهری عبادت و انجام فرایض و غیره نبوده، بلکه فرو رفتن در اندیشه‌‌ی یگانگی خدا‌ (‌وحدت هستی) بدا‌ن‌سا‌ن است که در ژرفنا‌ی اندیشه‌‌ی موجودیت«فردی= من» ا‌نسان بطور کامل محو و ناپدید می‌گرد‌د و سعادت فراموشی وجود و سلب هرگونه حرکت نفسانی (فردی=‌‌ من) دست می‌دهد و به کل هستی ا‌عم ا‌جتماعی و یا روحانی می‌پیوند‌د.

درباره زندگی ا‌و اطلاعات ما اندک است و همین‌قدر میدانیم که در معرض حملات نمایندگان مذهب رسمی بوده و چند بار نیز از زادگاهش رانده شده است. وارستگی او برای کسب افتخار و دریافت پاداش نبود. سر چشمه‌ی وارستگی ا‌و می‌بایست از عشق به پروردگار ناشی شده باشد که خویشتن را در آن عشق از یاد برد‌ه بود. او تایید می‌کند که در تعمق کامل در اندیشه‌ی وحدانیت می‌تواند احساس فنای «‌من» دست دهد، همانطوری که «من» عاشق به «من» معشوق می‌پیوند‌د. انسان فانی است و الوهیت پایدار. احتمالاً او با پیروی از گفته‌ی قرآن: « کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (و تمام آنچه در آن است فانی است و تنها جلوه‌ی پروردگار تو که دارای جلال و کرام است برای همیشه باقی خواهد بود.) این حالت را فنا نامید‌ه ‌است.

اصطلاح فنا از پایان قرن سوم هجری (‌قرن نهم میلادی) به اصطلاح فنی تصوف تبدیل می‌گر‌دد و اهمیت بسیاری کسب می‌کند. زیرا در بیشتر مکاتب تصوف فنا را همچون هدف نهایی سالکان طریقت (راه صوفیه) می‌پذیرند. یک اثر بسیار جالب ادبی بنام شطحیات (سخنان حکیمانه در وجد) با نام بایزید وابستگی دارد که در معرض شدیدترین حملات دین ‌یارا‌ن قرار گرفته بود. تصور می‌رود که همین سخنان حکیمانه، انگیزه‌ی پیداشدن هاله‌یی از کفر برای مولف خود بوده است. این اثر بطور کامل تا زمان ما نرسیده و آنچه در دست داریم قطعاتی‌ است پراکنده با تفسیر جنید که تلاش ورزیده اثبات کند که در آنها مطالبی مغایر با اسلام نیست. یکی از این قطعات چنین است:

«مرا در بر گرفت و پیش خود بنشاند. گفت: ای بایزید خلق من دوست دارند که تو را ببینند ! گفتم: بیارای مرا به وحدانیت و درپوش مرا یگانگی تو و به احدیتم رسان تا خلق تو چون مرا بینند، تو را بینند، آنجا تو باشی نه من !»

در قطعه‌ دیگری گفته می‌شود:«در وحدانیت مرغی شدم، جسم از احدیت و جناح از دیمومیت. در هوای بی‌کیفیت چند سال بپریدم تا در هوایی شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا می‌پریدم تا از میادین از لیت رفتم. درخت احدیت دیدم: بیخ در زمین داشت و فروغ در هوای ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نیک بنگریستیم، آن همه فریبندی در فریبندی بود.»

بدون اشاره به سایر سخنان حکیمانه بایزید و بدون تحلیل جامع اهمیت احتمالی آن تنها متذکر می‌شویم که ندای بایزید:«سبحانی، سبحانی، ما اعظم شانی سبحان» (سبحان مراست، سبحان مراست وه چه بزرگ جایگاهی است مرا) گویا بیش از هر چه مایه‌ی برانگیخته شدن خشم علیه بایزید شده باشد و برای درک علت این خشم باید در نظر داشت که واژه‌ی سبحان تنها می‌تواند در مورد خدا به‌کار رود و از این ندا چنین استنباط شده بود که بایزید ادعای الوهیت کرده و در نتیجه همپایه‌ی فرعون شده است. که بنا به نوشته‌ی کتاب آسمانی در ازای چنین ادعا و خیره‌سری به عذابی صعب دچار گردید. جنید هنگام تفسیر این سخنان حکیمانه، در آنها موردی که مغایر دین باشد نمی‌یابد و در تفسیر او از این سخنان تنها یک مطلب استنباط می‌شود که بایزید غرق در ستایش توحید، وجود خود را از یاد برده و ندای سبحانی او را نباید به شخص وی، بلکه به خدا منسوب داشت، که کلماتش را بایزید بدون اختیار بیان کرده است.» می‌گویند وقتی یک تن از علماء بر کلام بایزید اعتراض کرد که این سخن با علم موافق نیست، بایزید پرسید: آیا تو بر کل علم دست یافته‌یی؟ گفت: نه، بایزید گفت‌: این سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسیده است به یک فقیه دیگر که از وی پرسید علم خود را از کی و از کجا گرفته‌ای؟ پاسخ داد از عطای ایزدی در یک مجلس که وی حاضر بود گفته شد: فلانی روایت از فلان می‌کند و فلان از بهمان. بایزید گفت مسکینانند مرده از مرده علم گرفته‌اند و ما علم خویش از آن زنده گرفته‌ایم که نمی‌میرد یکی از مخالفان بایزید که در بسطام می‌زیست و همه جا خود را از بایزید برتر می‌شمرد داوود زاهد بود که خطیب جرجان نیز شد و اعقاب او تا قرن‌ها بعد در بسطام باقی‌ بودند. فقیه دیگر که در جوار بایزید می‌زیست مردم را از ملاقات وی تحذیر می‌کرد و می‌گفت: از صحبت هوسناکی که خود رسم طهارت را درست نمی‌داند چه بهره می‌برید؟ در بسطام به روزگار بایزید تعداد محبوس (زرتشتیان) هنوز بسیار بود و زهد بایزید و عشقی که وی به خدا و دین نشان می‌داد می‌بایست تاثیر جالبی در چنان محیط کرده باشد. بایزید با مجوسان بسیار محبت می‌کرد، به طوری که نوشته‌اند مجوسی با وی همسایه بود. یک شب کودک وی می‌گریست و در خانه‌شان چراغ نبود. شیخ چراغ خویش مقابل روزنه‌ی آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گریه‌ی طفل غایب بود از این مایه‌ی شفقت بایزید با شوهر به اعجاب و تحسین یاد کرد، همین مایه‌ی شفقت بایزید این خانواده‌ی مجوسی را سرانجام به اسلام رهنمون شد.

یک بار نیز بایزید به نماز می‌رفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمین گل شده بود. بایزید پایش لغزید دست به دیوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در این‌باره فکر و با خود اندیشید که بهتر است از خداوند دیوار بحلی بخواهم و این از رفتن به مسجد فوری‌تر است. درباره‌ی مالک دیوار پرسید، گفتند: مجوسی است. رفت و از وی اجازت خواست و حلالی. مرد حیرت کرد و می‌گوید از تاثیر این مایه دقت در امانت بایزید، مسلمانی گزید.

در واقع همین مایه دقت و احتیاط بایزید و زهد و ریاضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره‌ی وی به اعجاب و تحسین وامی‌داشت. عامل مسلمانان به ای زاهد به ظاهر امی بیش از فقها و مشایخ اعتقاد می‌ورزیدند و مجوس(زرتشتیان) بسطام درباره‌ی وی چنان معتقد بودند که وقتی یکی‌شان را گفتند چرا مسلمان نشوی؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بایزید دارد من طاقت آن ندارم و اگر آن است که شما به کار می‌دارید طالب آن نیستم می‌گویند وقتی احمد خضرویه نزد بایزید آمد، بایزید به او گفت: چند سیاحت کنی؟ گفت: آب چون در یک مکان بماند بوی گیرد. بایزید جواب داد، دریا باش تا بوی نگیری، بایزید با مشایخ عصر ارتباط مراوده و مکاتبه داشت.

ابوتراب نخشبی(متوفی سال ۲۴۶هجری) یکبار به دیدنش آمد با ذوالنون مصری مکاتبه و مراسله داشت، یحیی معاذ(متوفی سال ۲۵۸ هجری) هم با وی مکاتبه داشت و می‌گویند یکبار در نامه‌یی به وی نوشت که: از جام محبت از بس نوشیدم مست شدم. وی جوابش داد که دیگری دریاهای آسمان و زمین را نوشید، سیر نشد و هنوز زبانش بیرون است و هل‌من یزید می‌گوید. ملاقات احمد خضرویه با بایزید معروف است و معروف‌تر از آن گفت و شنودی است که بایزید با زن احمد خضرویه داشت به نام ام‌علی. می‌گویند این زن کابین خویش را که مبلغی هنگفت می‌شد به شوهر بخشید و از وی درخواست تا او را نزد بایزید بسطامی برد. احمد وی را نزد شیخ برد و وی در پیش بایزید صورت خویش گشاده داشت. احمد گفت: پیش بایزید صورت خویش می‌گشایی؟ گفت: از آنکه چون در وی می‌نگرم حظوظ نفسانی را از یاد می‌برم و باز چون در تو بنگرم به حظوظ نفس باز می‌گردم. وقتی احمد از نزد بایزید بیرون می‌آمد از شیخ درخواست تا وی را اندرز دهد، شیخ گفت: جوانمردی را از زن خویش بیاموز. گفت و شنود بایزید با ابراهیم ستنبه هروی نقل کردنی است و حاکی از بلند نظری و حاضر جوابی ابراهیم می‌باشد.

می‌گویند وقتی ابراهیم ستنبه هروی به بسطام آمد بایزید به استقبالش رفت، گفت: خواهم که ترا شفیع سازم که گناهان من ببخشد، جواب داد: اگر در همه جهانیان شفاعت مرا بپذیرد تا مشتی خاک را بخشیده است. می‌گویند احمد خضرویه هم که برای دیدن بایزید به بسطام آمد بسیاری از شاگردان و پیروانش که تعداد آنان را هزار نفر نوشته‌اند همراه وی بودند.

چنانکه از روایات بر می‌‌آید زندگی بایزید در بسطام قالباً در خلوت انزوا می‌گذشت و مراوده و مراسله‌ی او با دیگران محدود بود. در باب زندگی او نیز آنچه محقق باشد اندک است و بیشتر آنچه در تذکره‌الاولیاء آمده است و ماخذ عمده‌ی آن هم کتاب‌النور سهلکی است جنبه قصه و افسانه دارد.

یا چنان نمای که هستی ؛ یا چنان باش که می نمائی .

هر گز از متکبر بوی معرفت نیاید .

بار خدایا ! جز تو کس ندارم و چون تو را دارم همه را دارم .

اگر من صد بار بگویم که خداوندم اوست ؛ تا او مرا بنده خود نداند ؛ فایده ای نبود .

سوار دل باش و پیاده تن .

سی سال بود که میگفتم ؛ خدایا ! چنین کن و چنین ده ؛ چون به قدم اول معرفت رسیدم ؛ گفتم :

 الهی تو مرا باش و هر چه می خواهی کن

 

.

 

 




موضوعات مرتبط: مشایخ بزرگوار و باوقار (رح) ,
برچسب‌ها: شیخ بایزید , شیخ بایزید بسطامی , شیخ , شیخ بسطامی , حضرت شیخ بایزید , بسطام , نادر نادری ,
آخرین مطالب