تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - شمس تبریزی
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/8
نویسنده : نادر نادری

 

شمس تبریزی

شمس الدین محمد بن ملک داد تبریزی از شگرف ترین ستاره های آسمان عرفان و ادب فارسی

 است . شمس به دو دلیل اهمیت دارد . نخست بدلیل اقوالی که به او منتسب است و درکتاب

مستطاب مقالات شمس گرد آمده و دیگر به سبب آنکه ،‌او بود که توانست ازمدرس ، فقیه ،‌واعظ

،‌سجاده نشین با وقاقونیه یعنی مولوی ، عارفی شیفته و شاعر رطلب اللسان بسازد که زیباترین

منظومه عرفانی ایران را بیافریند.


 

 

تحصیلات رسمی و حرفه ای : شمس از همان آغاز کودکی به فرا گرفتن اصول دین و حقایق دین محمدی (ص) پرداخت. عشق به فراگیری اصول دین و سخنان روح بخش کلام الهی و عشق به سیرت محمدی او رابه مجالس وعظ و خطابه ومحافل دینی و علمی آن زمان کشیدو کام او را سیراب کرد.
استادان و مربیان :
شیخ ابوبکر تبریزی ، رکن الدین سجاسی ، باباکمال خجندی و شیخ اوحد الدین کرمانی،‌از جمله استادان شمس بودند.
وقایع میانسالی :
شمس چون روحی دیر آشنا و غریب داشت و سرانجام درقله قاف معرفت و معنویت طلوع نمود.
فعالیتهای آموزشی :
شمس در ادبیات فارسی وعربی ودانش های متداول زمان خود سر آمد و در طریقت و عرفان ره پویی تمام و به حق رسیده بود. شمس الدین مدتی در ازروم به شغل معلمی پرداخت و تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان رابرعهده گرفت ولی دراین شغل ماندگار نشد.
سایر فعالیتها و برنامه های روزمره : شمس که در پی معرفت و شناخت بیشتر از جهان
پیرامون خودبود، سفرهای بسیاری در زمان حیات خود نمود و با بزرگان بسیاری به حشر و نشر پرداخت، تا خوشه چین علوم مختلف گردد. شمس از عوام الناس گلایه و انتظار نداشت . آنچه که جان و روان اورا آزار می داد رفتار و کردار علمای دین و پیشوایان بی خبر از حقیقت دین بود ه است
آرا و گرایشهای خاص : شمس پیوسته سفر میکرد و در پی آن بودکه سوخته و قابلی بیابد تا آتش درخرمن او بزند . حکمت دیدار رابه او ارزانی دارد ،‌چون معتقد بود که حکمت سرگونه است . گفتار ،‌کردار ، دیدار . حکمت گفتار عالمان را است و حکمت کردار عابداران است و حکمت دیدار عارفان را است . تااینکه در قونیه ،‌مولوی را دیده و چنان آتشی در وجود او برافروخت که آن سجاده نشین را درمیانه بازار به سماع و قمار عاشقانه واداشت


شمس تبریزی

شمس‌الدین محمد پسر علی پسر ملک داد تبریزی از عارفان مشهور قرن هفتم هجری است که مولانا جلال‌الدین بلخی مجذوب او شده و بیشتر غزلیات خود را بنام وی سروده است. از جزئیات احوالش اطلاعی در دست نیست همین قدر پیداست که از پیشوایان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربایجان و آسیای صغیر و از خلفای رکن‌الدین سجاسی و پیرو طریقه‌ی ضیاء‌الدین ابوالنجیب سهروردی بوده است. برخی دیگر وی را مرید شیخ ابوبکر سلمه‌باف تبریزی و بعضی ‌مرید بابا کمال خجندی دانسته‌اند. در هر حال سفر بسیار کرده و همیشه نمد سیاه می پوشیده و همه جا در کاروانسرا فرود می‌آمد و در بغداد با اوحدالدین کرمانی و نیز با فخرالدین عراقی دیدار کرده و در سال 642 هجری وارد قونیه شده و در خانه‌ی شکر ریزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال‌الدین که فقیه و مفتی شهر بوده، بدیدار وی رسیده و مجذوب او شده است تا آنکه در سال 645 هجری شبی که با مولانا خلوت کرده بود کسی به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا برای کشتن می‌خواهند و چون بیرون رفت هفت تن که در کمین ایستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وی چنان نعره زد که آن هفت تن بی‌هوش شدند و یکی از ایشان علاء‌الدین محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس‌الدین جز چند قطره خون اثری نیافتند و از آن روز دیگر ناپدید شد. درباره ناپدیدشدن وی توجیهات دیگر هم کرده‌اند. به گفته فریدون سپهسالار، شمس تبریزی جامه‌ی بازرگانان می‌پوشید و در هر شهری که وارد می‌شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل می‌کرد و قفل بزرگی بر در حجره می‌زد چنانکه گویی کالای گرانبهائی در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصیر پاره‌ای بیش نبود. روزگار خود را به ریاضت و جهانگردی می‌گذاشت گاهی در یکی از شهرها به مکتبداری می‌پرداخت و زمانی دیگر شلوار بند می‌بافت و از در آمد آن زندگی می‌کرد.

ورود شمس به قونیه و ملاقاتش با مولانا طوفانی را در محیط آرام این شهر و به ویژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا بر انگیخت. مولانا فرزند سلطان‌العلماست، مفتی شهر است، سجاده‌نشین با وقاری است، شاگردان و مریدان دارد جامه‌ی فقیهانه می‌پوشد و به گفته سپهسالار (به طریقه و سیرت پدرش حضرت مولانا بها‌ءالدین‌الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محیط قونیه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با این‌همه چنان مفتون این درویش بی‌نام و نشان می‌گردد که سر از پای نمی‌شناسد.

تاثیر شمس بر مولانا چنان بود که در مدتی کوتاه از فقیهی با تمکین، عاشقی شوریده ساخت، این پیر مرموز گمنام، دل فرزند سلطان‌العلما را بر درس و بحث و علم رسمی سرد گردانید و او را از مسند تدریس و منبر واعظ فرو کشید و در حلقه‌ی رقص و سماع کشانید. چنانکه خود گوید:

در دست همیشه مححفم بود

در عشق گرفته‌ام چغانه

اندر دهنی که بود تسبح

شعر است و دو بیتی و ترانه

حالا دیگر شیخ علامه چون طفلی نوآموز در محضر این پیر مرموز زانو می‌زند (زن خود را که از جبرائیلش غیرت آید که در او نگرد محرم کرده، و پیش من همچنین نشسته که پسر پیش پدر نشیند تا پاره‌ایش نان بدهد) و چنین بود که مریدان سلطان‌العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند. کار بدگوئی و زخم زبان و مخالفت در اندک زمانی به ناسزایی‌ و دشمنی و کینه و عناد علنی انجامیـد و متـعصبان سـاده‌دل بـه مبارزه با شمـس برخواستند.

شمس تبریزی چون عرصه را بر خود تنگ یافت به ناگاه قونیه را ترک گفت و مولانا را در آتش بی‌قراری نشاند. چند گاهی خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است تا نامه‌ای از او رسید و معلوم شد که به نواحی شام رفته است.

با وصول نامه‌ی شمس، مولانا را دل رمیده به جای باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشید. نامه‌ای منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغی پول و استدعای بازگشت شمس به دمشق فرستاد.

پس از بازگشت شمس ندامت به سکوت مخالفان دیری نپایید و موج مخالفت با او بار دیگر بالا گرفت. تشنیع و بدگویی و زخم زبان چندان شد که شمس این بار بی‌خبر از همه قونیه را ترک کرد و ناپدید شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از میان همه) چنانکه دیگر از وی خبری نیامد. اندوه و بی‌قراری مولانا از فراق شمس این بار شدیدتر بود. چنان که سلطان ولد گوید:

بانگ و افغان او به عرش رسید

ناله‌اش را بزرگ و خرد شنید

منتهی در سفر اول شمس غم دوری مولانا را به سکوت و عزلت فرا می‌خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روی از همگان در هم کشید. لیکن در سفر دوم مولانا درست معکوس آن حال را داشت، آن بار چون کوه بهنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگین و دژم و خاموش بود و این بار چون سیلاب بهاری خروشان و دمان و پر غریو و فریاد گردید. مولانا که خیال می‌کرد شمس این بار نیز به جانب دمشق رفته است دو بار در طلب او به شام رفت لیکن هرچه بیشتر جست نشان او کمتر یافت و به هر جا که می‌رفت و هر کس را که می‌دید سراغ شمس می‌گرفت. غزلیات این دوره از زندگی مولانا از طوفان درد و شیدائی که در جان او بود حکایت می‌کند.

میخائیل ای زند درباره هم‌جانی شمس تبریزی و مولانا جلال‌الدین محمد بلخی(مولوی ) چنین اظهار نظر می‌کند:« بطور کلی علت مولوی دیوان خود و تک‌تک اشعار آن را نه به‌نام خود، بل به نام شمس تبریزی کرد نه استفاده از آن به عنوان ابزار شعری و نه احترام یاد رفیق گمگشته را ملحوظ کرده بود. شاعر که رفیق جانان را در عالم کبیر دنیای مادی گم کرده بود، وی در عالم صغیر روح خویشتن می‌یابد. و مرشدی را که رومی بدین طریق در اندرون خویشتن می‌یابد بر وی سرود می‌خواند و شاعر تنها نقش یک راوی را رعایت می‌کند. لکن از آنجا که این اشعار در روح او زاده شده‌اند، پس در عین حال اشعار خود او هستند. بدین طریق جلال‌الدین رومی در عین حال هم شمس تبریزی است که سخنانش از زبان وی بیرون می‌آید وهم شمس تبریزی نیست. و شمس ذهنیت شعر است، آفریننده شعر است، قهرمان تغزلی این اشعار است، و در عین حال در سطح اول، سطح تغزلی عاشقانه که در اینجا بطور کنایی پیچیده شده است عینیت آن نیز به شمار می‌رود. تمایل جلال‌الدین به سوی وحدت مطلق است. لکن شمس تبریزی به درک حقیقت آسمانی نایل آمده بود، در آن محو شده بود و بخشی از آن گردیده بود. بدین ترتیب نخستین سطح ادراک که در شعر صوفیانه معمولاً به وسیله‌ی یک تعبیر ثنوی از سطح دوم جدا می‌شود، در آنجا بطور دیالکتیکی به سطح دوم تعالی می‌یابد.» در هر حال زندگی شمس تبریزی بسیار تاریک است برخی ناپدید شدن وی را در سال 643 هجری دانسته‌اند و برخی درگذشت او را در سال 672 هجری ثبت کرده‌اند و نوشته‌اند که در خوی مدفون شده است.(لازم به توضیح است: نگارنده (رفیع) در سفری که به سال 1366 خورشیدی به قونیه کردم، آرامگاهی مجلل در شهر قونیه ترکیه به نام آرامگاه شمس تبریزی مشاهده نمودم ).

این عارف کم نظیر ایرانی یکی از آزاداندیشان جهان است که بشریت به وجودش فخر خواهد کرد مجموعه تقریرات و ملفوظات وی بنام مقالات موجود است که مریدانش آن را جمع کرده‌اند. از جمله گفته است:

«این مردمان را حق است که با سخن من الف ندارد، همه‌ی سخنم به وجه کبریا می‌آید، همه دعوی می‌نماید. قرآن و سخن محمد همه به وجه نیاز آمده است، لاجرم همه معنی می‌نماید. سخنی می‌شنوند نه در طریق طلب و نه در نیاز، از بلندی به مثابه‌ای که بر من می‌نگری کلاه می‌افتد. اما این تکبر در حق خدا هیچ عیب نیست، و اگر عیب کنند، چنان است که گویند خدا متکبر است، راست می‌گویند و چه عیب باشد؟» تاریخ عرفان - رفیع

بُعدی ناگفته از زندگی «شمس تبریزی»

«شمس تبریزی» کیست؟ فرشته‌ای در هیات انسان و یا انسانی در چهار چوب بسته‌ی تن با همه‌ی ضعف‌ها، حقد و حسدها و پویایی‌ها و شکوفایی‌ها. آیا می‌توان انسان آسمانی را در گستره‌ی خاک سراغ گرفت؟ و اگر سراغ چنین انسانی را بگیریم، آیا حکایت از ساده نگری و یکدست اندیشی ما ندارد؟ به سراغ «شمس تبریزی» برویم و از درون ادبیات کشورمان شاهد رابطه‌ی نابرابر حقوق او با همسرش «کیمیا خاتون» باشیم.

یازدهم تیرماه، بزرگداشت «مولانا جلال‌الدین محمد بلخی» و در حقیقت برابر با سالروز درگذشت این شاعر و متفکر بزرگ ایرانی است که در سال 604 قمری برابر با 1225 میلادی در سن 68 سالگی در گذشته‌است.

***

معمولاً آن‌چه در چنین روزها و یا بزرگداشت‌هایی گفته می‌شود بیشتر در راستای زندگی و مرگ «مولانا»، رابطه‌ی فکری و عاطفی او با «شمس» و بررسی ویژگی‌های گوناگون فرهنگی و رفتاری در آثار اوست. تا کنون کم‌تر دیده شده که در پرداخت به زندگی «مولانا» و مراد او «شمس تبریزی» به خصلت‌هایی پرداخته شود که به طبیعت انسان و یا بهتر بگوئیم، یک انسان زمینی نزدیک‌تر است. شاید به اعتقاد گروهی، این امر، در گستره‌ی مثنوی یا مولوی‌شناسی و یا انسان‌های وارسته‌ی دیگری از این دست قرار ندارد.

برای بسیاری از ما که «غزلیات شمس تبریزی» را خوانده‌ایم، این نکته در ردیف ابتدایی‌ترین آموزه‌های ادبی است که شخصیتی ارجمند، گمنام و پر از رمز و راز به نام «شمس تبریزی» یا «شمس پرنده»، دریایی از احساس و اندیشه را در وجود «مولانا»، در هیات کتاب «غزلیات شمس تبریزی» به جوش و خروش در آورده است. ما در مکتب و مدرسه، در محفل‌های ادبی و دانشگاه، جز این چهره‌ی احترام برانگیز، کمتر نکته‌ی دیگری در مورد زندگی «شمس تبریزی» شنیده‌ایم.

پرداخت به گوشه‌ای از زندگی «شمس تبریزی»، نه تنها به معنی فراموش کردن «مولانا» نیست بلکه این پرداخت، چراغی بر مجموعه‌ی زندگی مولای روم می‌تاباند که یکی از چهره‌های عمیق ادبیات ماست. پر واضح است که غرض از این نوشتار غبارآلود کردن چهره‌ی «شمس تبریزی» و به دنبال آن چهره‌ی «مولانا» که در برشی از زندگی خود، شیفته‌ی اندیشه‌ها و گفته‌های او شده بود نیست. اگر چنین اندیشه‌ای در ذهن کسی راه یابد، درست به مثابه‌ی آنست که انسان، بر خلاف منطق و شعور انسانی بخواهد از اینان چهره‌هایی بی‌عیب و نقص، کامل و آسمانی ارائه دهد.

بزرگی «مولانا» و مراد او «شمس تبریزی» در آن است که با وجود زمینی بودن و با وجود داشتن همه‌ی ضعف‌های انسانی، چنان پوینده و چنان بزرگند که تاریخ فکر و ادب ایران و جهان نمی‌تواند زایندگی‌ها و تاثیر ژرف اندیشه‌های آن‌ها را بر نسل‌های انسانی ندیده بگیرد.

از این رو وقتی در خبر‌ها می‌خوانیم که کتابی به نام «کیمیا خاتون» به قلم «سعیده قدس» منتشر می‌شود که به بعد دیگری از زندگی «شمس» می‌پردازد که جز آن چیزی است که تا به‌حال شنیده‌ایم، سخت دچار تردید می‌شویم. آن‌چه در این کتاب می‌آید نه تنها او را به عرش نمی‌برد بلکه به سختی، او را از جایگاه فرازنشینانه‌ای که دارد در ذهن انسان برابر طلب امروز فرو می‌کشد.

نویسنده‌ی کتاب «کیمیا خاتون»، «سعیده‌ قدس» است که این کتاب را در قالب رمان ارائه داده‌است. من هنوز به این کتاب دسترسی نیافته‌ام اما ‌چنان‌که در خبرها آمده، کتاب بر اساس متن‌های معتبر تاریخی نوشته شده‌ و به زندگی «کیمیا خاتون»، دختر «محمدشاه» و «کراخاتون» می‌پردازد. «کراخاتون» مادر «کیمیا خاتون»، پس از مرگ شوهر خود «محمدشاه»، به‌عنوان همسر دوم «مولانا» به عقد او در‌می آید.

آن چه در خبرها در ارتباط با مطالب کتاب «سعیده قدس» آمده بود، برای من انگیزه‌ای شد تا در این زمینه، در جستجوی منابع دیگری برآیم و از طریق تجزیه و تحلیل برخی پژوهشگران معتبر و نام‌آور کشورمان، چند و چون موضوع را در پیرامون رفتار «شمس تبریزی» با همسرش «کیمیاخاتون» برای آگاهی خودم بیشتر روشن کنم. این دو کتاب یکی اثری است از دکتر «عبد‌الحسین زرین‌کوب» با نام «پله‌پله تا ملاقات خدا» و دیگری «باغ سیز عشق» از دکتر «محمدعلی اسلامی ندوشن».

پس از خواندن دو نوشتار از دو نویسنده‌ی آگاه و شناخته‌شده‌ی کشورمان، که در مورد رابطه‌ی «شمس» با همسرش نوشته شده، ابعاد دیگری از شخصیت افرادی همچون «شمس تبریزی» و «مولانا» بر ما روشن می‌شود. اگر برخوردی شتاب‌آمیز و احساسی به این شخصیت‌ها که در ذهن ما در اوج هستند، داشته باشیم، به سختی افسرده و سرخورده می‌شویم. اما اگر از دیدگاه انسان زمینی به آن ویژگی‌ها بنگریم، به این پدیده نگاه طبیعی‌تری خواهیم داشت.

نخست باید بر این نکته باور داشت که از چهار چوب شخصیت این افراد نیز همان برون تراود که در درون آن‌هاست. در آن صورت قبول خواهیم کرد که انسان‌هایی چون «شمس تبریزی» و «مولانا» نیز دارای خصلت‌هایی همچون حسد، خشم، تند‌خویی و آزار و اذیت نسبت به زیر دستان خود بوده‌اند. چنان‌که با وجود تفاوت سنی بسیار زیاد میان «شمس» و دخترک جوان، او «کیمیاخاتون» را به همسری می‌گیرد و آن‌گاه پس از مدتی کوتاه، به دلیل بدبینی و حسد، او را آزار می‌دهد و بنا به روایاتی، باعث مرگ او می‌شود.

***

برای روشن شدن مطلب، نخست به کتاب دکتر «عبد‌الحسین زرین‌کوب» مراجعه می‌کنیم که در سال 1377 خورشیدی منتشر شده‌است. در بخش «غیبت بی‌بازگشت» در مورد «کیمیا خاتون» چنین آمده‌است:

«در گذر شتاب‌آلود و پرهیجان این سال‌ها بود که «گوهرخاتون» زوجه‌ی «مولانا» درگذشت ( ح640) و او چندی بعد خود را به «تجدید فراش» ناچار یافت.

«کراخاتون» قونوی که از شوهر سابق خود «شاه محمد»، فرزندی به نام «شمس‌الدین یحیی» نیز داشت، زوجه‌ی جدید «مولانا» بود که در اندک مدت توانست به خانه‌ی خاموشی‌زده‌ی خداوندگار، دوباره روشنی و گرمی انس و محبت ببخشید. دختری هم که پرورده‌ی او بود، و ظاهراً او را نیز از شوهر سابق داشت در همین ایام با او به حرم «مولانا» وارد شد. و به‌زودی علاقه‌ی پسر کوچک «مولانا»، «علاء‌الدین محمد» را به خود جلب کرد.

این دختر «کیمیا خاتون» نام داشت و علاقه‌ای که «علاء‌الدین» به او پیدا کرد، معصومانه و ناشی از توافق در سن و در احوال روحی بود. با آن‌که این علاقه از هر شائبه‌ای منزه بود، در داخل خانواده و در بین زنان حرم تصور یک وصلت آینده را هم بین آنها ظاهراً القا کرد. اما اشتغال «علاء‌الدین» به درس و هیبت و حرمت «مولانا» در خانه، مانع از آن شد که چیزی از این مقوله در آن ایام به گوش وی برسد. دل‌مشغولی‌های «مولانا» در خارج از خانه، او را از آن‌چه در داخل خانه از این‌گونه پچ‌و‌پچ‌های بیخ‌گوشی زنانه نقل می‌شد، برکنار نگه‌می‌داشت...» (دکتر زرین‌کوب، کتاب «پله‌پله تا ملاقات خدا» صفحه 100)

در اثنای این احوال، مرد تبریزی به «کیمیا خاتون» که پرورده‌ی حرم «مولانا» و هم‌مقیم حرمسرای وی بود علاقه پیدا کرد و معلوم شد اولیای حق هم از اسارت در دام عشق جسمانی در امان نمی‌مانند.

«شمس» که همه‌ی عمر از هر دامی گریخته بود، به هیچ تعلقی سر فرود نیاورده بود، حتی از توفان شور و هیجان روحانی «مولانا» خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق این دختر «جمیله‌ی عفیفه» پایبند شد.

پیرمرد سال‌های شصت را پشت سر گذاشته بود، مدت‌ها در آفاق عالم گشته بود و هرگونه تجربه آموخته بود و تا این هنگام فکر تاهل و اندیشه‌ی ترک تجرد به خاطرش رسوخ نیافته بود. تا این هنگام در هر آن‌چه به تعلقات جهانی مربوط می‌شد ندای درونی، او را از هرگونه پایبندی برحذر داشته بود. لیکن کیست که گه‌گاه رهائی از خود را که هر تعلقی بدان گره می‌خورد، در عشق که لازمه‌ی آن نفی خودی است، جستجو نکند؟

اما «کیمیا» که «شمس» در داخل حرم «مولانا» با او برخورد کرده بود، سراسر وجود او را تسخیر کرده بود و عشق او که «صنم گریزپای» مولانا را در کمند آورده بود چنان شوری داشت که پیرمرد را حتی به فکر تاهل هم انداخته بود.

«کیمیا خاتون» برای «شمس» که همه‌ی عمر، مجرد زیسته بود و اشتغال دایم به سیر و سفر، او را از فکر تاهل دور نگه‌داشته بود، یک رویای زنده یا یک تجربه‌ی روحانی در سلوک کمال به‌نظر می‌رسید. تجسم تجربه‌ای بود که جسم را هم در کنار روح ارضا می‌کرد و فکر ازدواج با او ، در وی تا حدی نیز متابعت از سیره‌ی پیامبر بود و لاجرم مانع از سیر در مراتب کمال روحانی به نظر نمی‌آمد.

اگر خود «شمس» به‌رغم آن بی‌تعلقی که در تمام عمر شیمه‌ی او بود اندیشه‌ی این تاهل را در سر نپرورده بود، در محیط خانه‌ی «مولانا» با وجود غلبه‌ای که او بر احوال «مولانا» داشت، هیچ‌کس نمی‌توانست او را بدین کار الزام یا حتی تشویق کند. اما وقتی پیشنهاد این ازدواج در حرم «مولانا» مطرح گشت، بی‌درنگ مورد قبول گشت.

با این حال انعکاس خبر، هم در داخل خانه ناخرسندی «علاء‌الدین محمد» را که گوشه‌ی چشمی به این دختر داشت تحریک کرد و هم در خارج خانه، غیرت و ناخرسندی بلفضولان را که پیرمرد تبریزی به نظر آنها «کفو» دختر نمی‌آمد، برانگیخت. اما «شمس» به صحبت «کیمیا» خو کرده بود و این بار خشم و تهدید مخالفان، دیگر او را به ترک «قونیه» وادار نمی‌کرد.

***

در تابخانه‌ی مدرسه که مدخل حرم و در واقع قسمت بیرونی آن محسوب می‌شد، حجره‌ای چند به «شمس» و زوجه‌اش واگذار شد و بدین‌گونه، «شمس» در واقع جزو محارم حرم «مولانا» گشت.

به‌هر‌حال علاقه به «کیمیا»، او را که در عشق زمینی هم مثل عشق آسمانی پرشور و گرم‌آهنگ و بی‌آرام بود، دچار وسوسه‌ی غیرت و حسادت کرد. «علاء‌الدین محمد» که انس دیرینه‌ی خانوادگی او با «کیمیا» از هر شائبه‌ی آلایش، منزه بود آماج این غیرت و سوء‌ظن عاشقانه شد و عبور دایم وی از حوالی تابخانه که درواقع مدخل حرم «مولانا» بود و پسر جوان در رفت‌ و آمد به خانه ناچار می‌بایست از آن حوالی عبور کند، سوء‌ظن عاشق پیر را تحریک کرد. چند بار بر این رفت و آمدِ آزادِ وی اعتراض نمود و حتی یک‌بار چنان‌که از اشارت خود او در طی «مقالات» برمی‌آید، وی را «تهدید» کرد با منع شدید.

این منع و تهدید که مثل انس و علاقه‌ی «علاء‌الدین» نسبت به «کیمیا»، از «مولانا» مخفی نگه‌داشته شد، در خارج حرم بیش از داخل آن انعکاس یافت. شاگردان «علاء‌الدین» که در مدرسه نسبت به این مدرس جوان و متشرع، با نظر حرمت می‌نگریستند و عده‌ای از مریدان «مولانا» که سکونت مرد تبریزی را در کنار حرم «مولانا» اهانتی در حق حیثیت خاندان او تلقی می‌کردند، زمزمه‌ی ناخرسندی ساز کردند و زیر لب غریدند که بیگانه‌ای درون حرم «مولانا» آمده‌است و فرزند صاحب‌خانه را از ورود به خانه‌ی پدر منع می‌کند!

مخالفت‌ها که رنجش «علاء‌الدین» از تهدید«شمس» هم مایه‌ی تشدید آن شده بود، اندک اندک بالاگرفت. بدگوئی‌ها و ناخرسندی‌ها، دوباره در خارج از حرم شدت پیدا کرد و «شمس» بار دیگر خود را از جانب مریدان «مولانا» و طالب‌علمان مدرسه معروض تهدید یافت. با آن‌که یک‌بار از روی خشم و ناخرسندی به «سلطان ولد» گفته بود که این‌بار اگر ناچار به غیبت شود دیگر هرگز بازنخواهد گشت و هیچ‌کس نشان او را نخواهد یافت، عشق «کیمیا» او را از این‌که این تهدید را عملی سازد، مانع آمد.

ترک کردن «قونیه» که لازمه‌ی آن بریدن از حرم «مولانا» و از صحبت «کیمیا»ی محبوبش بود، برای او غیرممکن می‌نمود. ناچار به صبر کوشید و طعن و خشم مخالفان را تحمل کرد؛ حتی به خلاف گذشته از خشونت پرهیز کرد و تا توانست خود را آرام و مردم‌آمیز نشان داد.

بدین‌گونه مردی را که تا سنین آن سوی شصت‌سالگی از هرگونه تعلقی خود را برکنار نگه‌داشته بود، عشق، به دام و قید تعلق انداخت و عشق از این بسیار کرده‌است و کند. آن‌چه را سیاحت طولانی در آفاق دور، صحبت با مشایخ و زهاد خشک و سرد و مغرور به او نیاموخته بود، عشق «کیمیا» به او یاد داد.

«کیمیا» او را آرام کرد، مردم‌آمیز کرد و به تعبیر صوفیان از مقام «لی‌مع‌الله» به عرصه‌ی «کلّمینی یا حمیرا» درآورد. در عین حال آن بی‌خیالی و آسایش خاطر را که به اقوال و احوال او رنگ کبریایی می‌داد از او بازگرفت.

***

به دنبال این عشق پیرانه‌سر، «شمس» ناخودآگاه، اندک اندک دگرگونی یافت. رفت و آمد «کیمیا» را به خارج خانه محدود ساخت، از غیبت او دچار دغدغه می‌شد، از معاشرت او با زنان دیگر وحشت داشت و مثل هر پیرمردی که زن جوان را در حباله آرد با او دائم ماجراها داشت.

«کیمیا» که فاصله‌ی سنی زیادی با او داشت وقتی از صحبت پیرمرد ملول می‌شد با زنان همسایه به مسجد یا بازار می‌رفت. وقتی با این زنان جوان به باغ یا مهمانی می‌رفت و احیاناً دیر به خانه بازمی‌گشت، «شمس» که قبل از ازدواج از همه‌ی عالم فراغتی داشت از تاخیر و درنگ «کیمیا» به‌شدت دغدغه‌ی خاطر می‌یافت و در حق زن خشونت می‌کرد.

در این میان مرگی ناگهانی، بعد از یک بیماری سه‌روزه و در دنبال مشاجره‌ای توفانی که بین زن و شوهر روی داد، به خانه‌ی وی راه یافت و «کیمیا» را از وی گرفت. «شمس» به‌شدت محزون و متاسف شد و آرام و قرار خود را از دست داد. این‌که مرگ محبوبه‌اش (شعبان 644) به‌دنبال یک کشمکش قهرآمیز که از تاخیر زن در بازگشت از باغ روی داده بود، اتفاق افتاد، وی را به‌شدت از خشونت و قهری که در حق او روا داشته بود، نادم و ناخرسند کرد. زندگی زناشوئی آنها چه کوتاه بود! حتی به یک سال هم نکشیده‌ بود.

«کیمیا خاتون» این بار همراه با مادر بزرگ «سلطان ولد» در صحبت عده‌ای از زنان به رسم تفرج به باغ رفته بود و جائی برای سوء‌ظن وجود نداشت. آیا مصاحبت این پیرزن که جدّه‌ی «علاء‌الدین محمد» نیز بود، «شمس» را به سوء‌ظن انداخته بود و به اعمال خشونت بیشتری در حق این زوجه‌ی جوان واداشته بود؟ هرچه بود در بازگشت از باغ و در دنبال مشاجره‌ای سخت، «کیمیا» بیمار شده بود و سه روز بعد در خانه‌ی شوهر و با ناخرسندی و تاثر بسیار جان داده بود و مرگ او به شدت «شمس» را پریشان خاطر ساخته بود.

از آن پس اقامت در خانه‌ای که در آن بعد از سال‌ها در‌بدری و آوارگی، یک‌چند در سایه‌ی محبت «کیمیا خاتون» به آسایش رسیده بود، برای «شمس» غیرممکن شد. «مولانا»، به گمان او، دیگر به وجود وی حاجت نداشت. مقام تبتل را که برای او رهائی از جاه و حشمت فقیهانه بود، پشت سر گذاشته بود و در پله‌های کمال عروج می‌کرد. جز انس عاشقانه که ممکن بود برای او حجاب راه شود، هیچ چیز او را به صحبت وی الزام نمی‌کرد.

برای خود وی نیز دوری از «قونیه» رهائی از یک خاطره‌ی محنت‌خیز و آزادی از یک تعلق بر باد رفته بود. اکنون که «کیمیا»یی وجود نداشت، اکنون که وجود خود او ممکن بود برای «مولانا» هم یک حجاب راه و یک مانع کمال باشد، توقف او «در قونیه» چه ضرورت داشت؟

***

«شمس» در مدت یک هفته در احوال خود و احوال «مولانا» به تامل پرداخت و استمرار صحبت با وی را ضرورت ندید. «مولانا»یی که که سال‌ها پیش وقتی از مدرسه‌ی پنبه‌فروشان با آن موکب و آن جاه و حشمت غرورانگیز بیرون می‌آمد در قید جاه فقیهانه بود، اکنون عارف از قید‌رسته‌ای بود. آن روز «مولانا» بیماری بود که در وجود وی به یک طبیب الهی برمی‌خورد، اما امروز این طبیب الهی، خود به بیماری تعلق دچار گشته بود و نیاز به طبیب داشت.

اگر در «قونیه» می‌ماند و به خاطره‌ی «کیمیا» که هنوز برای او دلبند و وسوسه‌انگیز و پرجاذبه بود دل می‌بست، برای رهائی از این تعلق بیمارگونه به یک طبیب الهی حاجت داشت. اما خود او می‌توانست صدای این طبیب الهی را از دل جراحت دیده‌ی خویش بشنود. برای رهائی از این بیماری می‌بایست از خاطره‌ی «کیمیا» و حتی از حرم «مولانا» و محیط حیات او که یادآور «کیمیا» بود، بگریزد. از این‌رو بی‌آن‌که «مولانا» را خبر کند شبانه «قونیه» را ترک کرد. شاید هشداری را که پیش از آن بر سبیل تهدید به «سلطان ولد» داده بود برای اعلام این غیبت بسنده دیده بود. پریشانی، دردمندی و ناخرسندی او بیش از آن بود که قبل از این فرار، قبل از گریز از «قونیه» و از خاطره‌ی «کیمیا»، با «مولانا»ی خویش خداحافظی کند.

دکتر عبد‌الحسین زرین‌کوب، «پله‌پله تا ملاقات خدا»، بخش «غیبت بی‌بازگشت»

 

 




موضوعات مرتبط: مشایخ بزرگوار و باوقار (رح) ,
برچسب‌ها: شمس , شمس تبریزی , حضرت شمس , اشعار شمس , غزلیات شمس , غزلیات شمس تبریزی , شمس و مولانا ,
آخرین مطالب