تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - شمس تبریزی =3=
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/8
نویسنده : نادر نادری

 

شمس تبریزی =3=

شمس: واژگونگر ارزش‌ها

بسیاری از چیز‌ها را که دیگران، بد و «شر مطلق» می‌شمارند، مانند «عدم متابعت از شریعت»

 و «سماع» را، شمس، بطور مشروط، «نیک» می‌داند. شمس، حتی آب توبه، بر سر «ابلیس»

 ــ مظهر شر مطلق ــ می‌ریزد. او را، بهنگام، محجوب، آرزمگین، مددکار، و دلسوز انسانش، معرفی می‌کند

 

 

 

«آن شخص توبه کرد، و عزم حج کرد… در بادیه، پای آن مرد، از خار مغیلان، بشکست. قافله رفته، در آن حال نومیدی، دید که آینده‌ای، از دور می‌آید. ] به دعا[ گفت:

ــ به حرمت این خضر که می‌آید، مرا خلاص کن! ] آن رهرو[ پای در هم پیوست، و او را به کاروان، رسانید. در حال، گفت:

ــ بدان خدائی که بی‌‌هنباز (شریک) است، بگو که تو کیستی که این فضیلت تراست؟

او دامن می‌کشید، و سرخ می‌شد، و می‌گفت:

ــ ترا با این تجسس، چه‌کار؟ از بلا، خلاص یافتی، و به مقصود رسیدی!

گفت:

ــ بخدا که دست از تو ندارم، تا نگوئی!

گفت:

ــ من ابلیسم! » (ش139)

اگر آدمی، خود پاک باشد، «ابلیس» را، چه یارای آنست که گرداگرد او گردد، و او را زیانی رساند؟! (ش160)

«شمس»، همانند بسیاری از صوفیان، نه تنها «کعبه‌ی دل» را، در برابر «کعبه‌ی گل» می‌نهد، بلکه، حتی پا را از این نیز فراتر نهاده خانه‌ی راستین خدا را، کعبه‌ی دل، و خانه‌ی اسمی، ولی تهی از خدا را، کعبه‌ی گل، معرفی می‌کند. شمس، در این مورد، «بایزید بسطامی» (261-هـ/874-م) را، بهانه‌ی نقل کفر خود، و واژگون‌گری ارزش‌های خویش، قرار می‌دهد:

«ابایزید ... به حج می‌رفت. و او را عادت بود که در هر شهری که درآمدی، اول، زیارت مشایخ کردی آنگه کار دیگر.

سید، به بصره به‌خدمت درویشی رفت. ]درویش[ گفت که:

ــ یا ابا یزید کجا می‌روی؟

گفت:

ــ به مکه، به زیارت خانه‌ی خدا!

گفت:

ــ با تو زادراه، چیست؟

گفت:

ــ دویست درم!

گفت:

ــ برخیز، و هفت‌بار، گرد من طواف کن، و آن سیم را به‌من ده!

]بایزید[ برجست، و سیم بگشاد از میان، بوسه داد، و پیش او نهاد.

]درویش[ گفت:

ــ آن خانه‌ی خداست، و این دل من ]هم[ خانه‌ی خدا! اما بدان خدایی که خداوند آن خانه است، و خداوند این، که تا آن خانه را بنا کرده‌اند، در آن خانه درنیامده است. و از آن روز که این خانه را بنا کرده، از این خانه خالی نشده است!» (مقالات،320)

شمس، «حرمت کفر» را، درهم می‌شکند. و فاصله‌ی میان «کفر» و «ایمان» را، طبق داوری مردمان، از میانه برمی‌گیرد.

شمس نخست، کفربینی سخن مردان والا را، ناشی از نارسائی فهم مردمان، و «خیال‌اندیشی» ایشان، معرفی می‌کند:

«اسرار اولیاءِ حق را بدانند؟!

رساله‌ی ایشان، مطالعه می‌کنند. هرکسی، خیالی می‌انگیزد. گوینده‌ی آن سخن را متهم می‌کنند. خود را هرگز متهم نکنند. و نگویند که:

ــ این کفر و خطا، در آن سخن نیست. در جهل و خیال‌اندیشی ماست!؟» (مقالات،326)

پس از بی‌اعتنائی به «ارزش شایعه» و داوری‌های کارناشناسانه، «شمس»، طنزآلوده، از «اصل جُربزه و قدرت»، برای درهم شکستن مرز کفر و ایمان، بنام «خلیفه»، سود می‌جوید. و در جهان تفتیش عقاید، به آزادی ابراز اندیشه، ارج می‌نهد:

«گفتند که:

ــ فلانی کفر می‌گوید فاش، و خلق را، گم‌ره می‌کند!

بارها، این تشنیع می‌زدند، خلیفه، دفع می‌گفت. بعد از آن گفتند که:

ــ اینک خلقی با او یار شدند، و گمشده شدند! این، ترا مبارک نیست که در عهد تو، کفر ظاهر شود. دین محمدی، ویران شود!

خلیفه، او را حاضر کرد. روی باروی شدند. فرمود که او را، درشط اندازند. سبوئی در پای او بندند!

بازگشت، می‌گوید خلیفه را:

ــ در حق من، چرا ]چنین[ می‌کنی؟

خلیفه گفت:

ــ جهت مصلحت خلق، ترا، در آب اندازم!

گفت:

ــ خود جهت مصلحت من، خلق را در آب انداز! مرا پیش تو چندان حرمت نیست؟

ازین سخن، خلیفه را هیبتی آمد، و وقتی ظاهر شد. گفت:

ــ بعد از این هرکه سخن او گوید پیش من، آن کنم با او که او می‌گوید!» (مقالات 315-314)

«گناه» و «ثواب» را، در «جهان شمس»، امری «مطلق» می‌دانند. گناه، گناه است، و ثواب، ثواب! لیکن شمس، گناه و ثواب را، امری «نسبی»، و دارای ارزشی مشروط و اعتباری، می‌شناسد.

«هرکسی را، معصیتی است، لایق او. یکی را معصیت آن باشد که رندی کند، و فسق کند، لایق حال او باشد!

یکی را معصیت آن باشد که از حضور حضرت، غایب باشد!» (مقالات311)

«بر بعضی، لباس فسق، عاریتی است. بر بعضی، لباس صلاح، عاریتی است!» (ش299)

«شمس»، مسئله دگرگونی ارزش ها را آنچنان جدی می‌گیرد، و تا آنجا پیش می‌تازد که حتی شرط اساسی دوستی با خود را، «تغییر دید»، «تغییر روش»، و تغییر ارزش‌ها، تا کرانه‌ی نهائی حد متضاد آنها، می‌شمارد:

«آنرا که خشوعی باشد، چون با من دوستی کند، باید که آن خشوع، و آن «تعبد» افزون کند!

در جانب معصیت، اگر تاکنون، از «حرام»، پرهیز می‌کردی، می‌باید که بعد از این، از «حلال» پرهیز کنی!» (ش102)

«جهان»، برخلاف پندار بسیاری از مردمان، بخودی خود نه «خیر» است، و نه «شر». بلکه «بشر»، خود «معیار» این سنجش است. اوست که تعیین ارزش می‌کند. و هموست که دنیا را، پلید و زشت، یا زیبا و ستوده می‌بیند (ش148). بشر، انسان والا و کامل، از نظر شمس، خود آفریننده، و در عین حال، خود واژگونگر ارزش‌ها و اعتبارهاست.

نفی‌گری ــ نیهیلیسم مثبت شمس

«شمس»، پی‌آمد نفوذ سوفسطائی‌گری، بی‌یاسائی، تباهی فرهنگی و فساد عمومی جهان خود را، در یکایک طبقات به اصطلاح روشنفکر زمان خویش، لمی و احساس کرده است. و از این‌رو، طبعش به یک نوع «نیهیلیسم انقلابی»، نفی وضع موجود، واژگون‌گری ارزش‌ها، برای نوسازی جامعه و فرهنگ آن، متمایل می‌گردد!

«نیچه» (1900- 1844) در نقد خود از سنت‌ها و ارزش‌ها، به «نیهیلیسم»، به نفی اعتبارها، به پس‌نهاد معیارها، به پوچی‌نمائی به‌ظاهر مقبول و معتبر، می‌گراید. «شمس» نیز چنین است! به عقیده‌ی «شمس»، در جائیکه سراسر ادراک ما را «حجاب» فراگرفته است، معرفت راستین، حقیقت تمام، چگونه می تواند چهره نماید؟ و معارف بازاری را، چگونه اعتباری تواند بود؟:

ــ «این طریق را، چگونه می‌باید؟

این‌همه پرده‌ها و حجاب، گرد آدمی درآمده!

عرش، غلاف او!

کرسی، غلاف او!

هفت آسمان، غلاف او!

کره‌ی زمین، غلاف او!

روح حیوانی،

غلاف!...

غلاف، در غلاف،

و حجاب، در حجاب،

تا آنجا که معرفت است ...»

غلاف است! هیچ نیست!» (ش21)

ــ دست‌آورد راستین انسان چیست؟

ــ جز سرگشتگی، جز تنهائی، جز حسرت، جز حیرت؟ (ش12، 17، 18، 21، 53، 58- 56، 61).

ــ واعظان به‌ما، چه اندرز می‌دهند؟

ــ جز هراس، جز بی‌اعتمادی، جز دوگوئی، جز دواندیشی، جز تزلزل و نااستواری؟! (ش158)

ــ فیلسوفان به ما چه می‌اموزند؟

ــ جز جدل‌بازی، جز یاوه‌سرائی؟

ــ میراث آنان چیست؟

ــ جز سخن‌هائی در وهم تاریک؟ فیلسوف کیست؟ جز ژاژ خوایی بیهوده‌گوی؟ (ش52، 181، 185).

ــ فقیهان عمر را، به چه اتلاف می‌کنند؟!

ــ جز به‌خاطر رنجی بیهوده؟ جز به‌خاطر آموزش شیوه‌های استنجاء، و جز به‌خاطر جز به‌خاطر کشف نصاب پلیدی حوپی چهار در چهار، و یا مسائلی همانند آن؟ (ش53، 182، 185).

ــ میراث علم رسمی چیست؟

ــ جز بازاریابی و سوداگری؟ جز جاه‌جوئی و شهرت‌طلبی؟ جز دور راندن و غافل ساختن از مقصوداساسی در حیات بشری؟! (ش20، 195، 196).

ــ تعلم چیست؟

ــ جز فراگستری حجابی بزرگ، پیرامون خویش؟ جز فراگیری قالبی سترگ، فرا گرد ذهنی شکوفا؟ جز فروکندن چاهی برای سقوط اندیشه، فراراه آزادی جستجو؟ جز ایجاد قیدی اسارتبار، در مسیر تکاپوی اندیشه‌ی خلاق؟ (ش،183، 185).

آنانکه دعوی «تحقیق» می‌کنند، راستی را، جز «تقلید» چه می‌کنند؟! (ش261).

ــ انکار و قبل مردمان چیست؟

ــ جز از روی تقلید، جز از روی پیش‌داوری‌های بی‌بررسی، جز از روی نوسان‌های عطافی، جز از روی خوشایندها و بدآیندهای آنی و غیرمنطقی؟! (ش45، 59، 151، 190).

ــ عقل چیست؟

ــ جز سست‌پائی زبون و زبون‌گر، جز نامحرمی بی‌استقلال و متکّی؟ جز بیگانه‌ای در حریم صدق و صفا؟! (ش265-262).

مردمان را، اهلیت چه گفت و شنود است؟ جز ناگفتن و ناشنودن، جز نارسا گفتن و ناقص شنیدن؟

ــ بر زبان‌ها، چیست؟ جز مُهر خاموشی؟

ــ بر دل‌ها، چیست؟ جز مُهر فراموشی؟

ــ و بر گوش‌ها، چیست؟ جز مُهر نانیوشی؟! (ش59، 81، 167، 171).

ــ گرایش ها و گریزها، ستایش‌ها و نکوهش‌ها، حمله‌ها و دفاع‌ها، برچه استوارند؟

ــ جز بر بادی و دمی، جز بر وهمی و انگاری، جز بر خوشایند و بدآیند بی‌بنیادی؟ (ش94،165)

درویشی را به دلق چه تعلق است؟ (ش231). درویشی چیست؟ جز خود ماندن و در عین حال با مردمان بودن؟ (ش232). و درویشان کیستند؟ جز مردم‌گریزانی لاف‌زن؟ جز خودگرایانی بی‌حقیقت که خویشتن را بیشتر به حشیش و پندار دیو، سرگرم می‌دارند؟ (ش250، 292). و زاهدان کیستند؟ جز مردم-بیگانگانی «شهرت‌طلب»؟ (ش159،232). حتی آنانکه دعوی «اناالحق» می‌زنند، جز خامی خویش، چه ابراز می‌دارند؟ (ش31، 32، 34).

مدعیان دین، کیستند، جز «مسلمان-برونانِ کافر اندرون»؟ (ش97، 98)

مسلمانی چیست؟ جز مخالفت با هوای نفس که همه بنده‌ی آنند؟! (ش، 270، 276).

آزادی در چیست؟ جز در بی‌آرزوئی؟ در حالیکه همگان اسیر آرزوها، و قربانی شهوت‌های خویشتن‌اند؟ (ش260، 270).

و خداپرستی چیست؟ جز رهائی از خویشتن‌پرستی؟ (ش، 269).

کسب چیست، جز سودجوئی یک جانبه، و کم‌فروشی و فریب؟ (ش156).

سیاست چیست؟ جز اعمال قدرت مطلق؟ جز زهر چشم‌گیری؟ جز پای‌مالی لطیف‌ترین عواطف راستین بشری، جز درگذشتن، از روی کالبد سرد عزیزان بخاطر تحکیم مبانی قدرت شخصی؟ (ش154، 155).

حقیقت امرها، و نهی‌های سیاسی چیست؟ جز از دیگران دریغ کردن‌ها، و به خود روا داشتن‌ها؟ (ش،141)

حکمرانان کیستند؟ جز خودکامگانی بی‌خبر از رنج زیردستان؟ جز خودپرستانی تنها دربند بزرگداشت خویشتن؟ (ش35، 55). و در حقیقت، حکومت چیست، جز تسلط بر نفس خویشتن؟ جز فرمانروائی بر خودخواهی‌ها، جز سلطه بر خودکامگی‌ها، جز غلبه بر قهرها، و جز پیروزی بر دیگر آزادی‌های خویش؟ (ش216).

کوتاه سخن، بر روابط انسان‌ها، چه‌چیز حکمفرماست؟ جز نفاق، جز دوروئی، جز بیگانگی از حقیقت، جز آزمندی و سوءِ نظر، جز خودخواهی، و بی‌اعتنائی نسبت به رنج دیگران؟ جز فریب؟ جز دعوی‌های درون‌تهی؟ (ش،57، 194، 207، 226، 237)

و در این میان، سهم مردان راستین چیست؟ جز خون‌دل خوردن؟ و با آنان چه می‌کنند؟ جز دشمن‌کامی و کینه‌توزی؟ (ش25)

این، جوهر، و درونمایه‌ی «نیهیلیسم شمس» است: نفی بنیادی جامعه‌ای بیمار، روابط نادرست و نااستوار، و معیارهائی پریشان و ریاکار!

«نیهیلیسم شمس»، نفی‌گری، و ناپذیری او، کینه‌توزانه نیست. تباهی‌گرانه نیست. خودخواهانه نیست. زائیده از رشک و عقده نیست! بلکه بشردوستانه است. غمخوارانه است. سوته‌دلانه است. انگیخته از تکاپوئی سبب‌جویانه، پژواک اندیشه‌ای آسیب‌شناسانه است!

«شمس»، با دریغی گرانبار، از خود می‌پرسد که آخر:

ــ نظام جامعه، و طبقات آن، چرا چنین فاسد شده‌اند؟!

ــ تلاش‌ها، چرا بیشتر خودخواهانه‌اند؟!

ــ رهبران، چرا بی‌خبراند؟!

ــ واعظان چرا، هراس‌انگیزند؟!

ــ اندرزها، چرا، زهرآگین‌اند؟!

ــ مردمان بر سر گنج، چرا تنگدست‌اند؟!

ــ نیازمندان بر لب آب، چرا تشنه‌اند؟!

ــ مردمان، با آنکه همه از یک منشاءاند، دیگر چرا، همه تنهائی زده، همه جدا، جدا، از یکدیگرند؟!

ــ گره‌گشایان، چرا بر انبوه گره‌ها، افزوده‌اند، و مددجویان، چرا همه بی‌پناه مانده‌اند؟!

در «جهان شمس»، نه بر مرده، بر زنده باید گریست! «شمس»، گوئی بر گورستان تاریخ، رهسپر است ــ در گورستان آرزوها و ناکامی‌ها، در گورستان حسرت‌ها و اشتیاق‌ها! «شمس»، خود را با آدم نماهائی دلمرده، با مردگانی زنده‌نما، با انسانی‌هائی از هم گسسته، روبرو می‌بیند. و آنان‌را مخاطب قرار داده، سوگوارانه زمزمه می‌کند که:

«تو، در عالم تفرقه‌ای!

صدهزار، ذرّه‌ای!

در عالم‌ها، پراکنده،

پژمرده،

فرو فسرده‌ای!» (ش199)

«ای! در طلب گره‌گشائی،

مرده!

در وصل، بزاده، در جدائی مرده!

ای بر لب بحر، تشنه،

در خواب شده!

ای بر سر گنج، وزگدائی مرده!» (مقالات، 300)

«شمس»، آنگاه گوئی، لحظه‌ای دیگر چند به‌خود آمده، حاصل این همه زیان و غبن و پریشانی را، ارزیابی کرده ــ به شعری که به درستی نمی‌دانیم از خود اوست، یا از سراینده‌ی زبان دل اوست ــ از خود باز می‌پرسد که:

«خود حال دلی،

بود پریشان‌تر از این؟!

یا واقعه‌یی،

بی‌سرو سامان‌تر از این؟!

اندر عالم، که دید، محنت زده‌ای،

سرگشته‌ی روزگار،

حیران‌تر از این؟!» (مقالات، 314)

«نیهیلیسم شمس»، ارزیابی پررنج یک فرهنگ آفل است. آسیب‌شناسی یک تمدن بیمار است. پوچ بینی دعوی‌های کاذب است. هشیاری است. روشنگری است. نهیب بیداری از خواب غفلت است. ابلاغ رسالت، برای روزی بهتر است. به خاطر رهائی تنها ماندگان معاصر (ش126، 221)، و آگاهی آیندگان درمانده است. شمس، آنچه را می‌بیند، بازگو می‌کند، اگرچه معاصران نخواهند، که او بگوید، و یا نفهمند که او چه می‌گوید:

ــ «چون گفتنی باشد،

و همه عالم، از ریش من درآویزند،

که مگر نگویم...،

اگر چه بعد از هزار سال باشد،

این سخن،

بدان کس برسد که من، خواسته باشم!» (ش78).

به گمان «شمس»، بشرها، باید به‌خود بازگرند. مشکل آنان خود ایشانند (ش273). گنج را بیرون از خود نباید بجویند. گنج در خود ایشان است (ش4)
«بازگشت به‌خود!»، در «تمدنی از خود بیگانه»، در فرهنگ «انسانی از خود گریخته»! اینست پاسخ شمس، به مسئله‌ی بشریت از خود غافل! (ش2، 8، 9، 13).

انسان باید خود، هم کاتب وحی، و هم خود محل وحی باشد (ش10). خود رهبری کند. خود رهبر، و خود پیرو خویشتن باشد! همه باید در رهبری دسته‌جمعی با یکدیگر تشریک مساعی کنند: تو رهبر دیگرانی، و دیگران رهبر تواند! (ش،3).

«شمس»، با بی‌پروائی، «انسان‌سالاری» را، در «تمدنی خدا سالار»، مذهب مختار خود، آرمان درخور ابلاغ خویش، معرفی می‌دارد. از متافیزیک، همانند «مکتب بودائی زِن»، اعراض می‌جوید. مقصود جستجو را، دیگر نه «خدا»، بلکه «انسان»، معرفی می‌کند (ش2، 5، 9، 20). لیکن انسان سالاریش، «توده سالاری»، نیست! او خود پیام‌آور توده‌ها، «رسول عوام»، نمی‌شمارد. بلکه او «شیخ» را، رهبر را، آنهم شیخ کامل را، ابرمرد را،می‌جوید، و برای او، سخن می‌گوید. و در اینجا، پیشتاز اندیشه‌ی «نیچه»، در «مرگ خداوند» ــ دست کم در نظام انسان‌سالاری ــ و لزوم پیدایش ابرمرد، و «انسان کامل»، از میان انبوه عوام می‌گردد (ش82).

سوءِ تعبیر نشود! شمس اگر به مردم‌سالاری نمی‌اندیشد، انسان سالاریش، ضد توده‌ها نیست. بلکه در حمایت آنهاست! او، «ابرمرد» را، به بهای تباهی توده‌ها نمی‌خواهد. بلکه به‌خاطر رفاه، زهنمونی و دستگیری از آنها، می‌خواهد. یک نشان بزرگ «ابرمردی»، در مکتب شمس، «توده‌داری»، حمایت از بینوایان، شبانی راستینِ رمه‌های گرگ‌زده، در تاریخ شکنجه و امید انسانی است!

شمس، چنانکه دیدیم، با اندوهی جانگداز، در همدردی با رمه‌های گرگ‌زده، ما را با روحیه‌ی آنتوانت گونه‌ی زمامداران ایران، در آستانه‌ی مسلخ مغول، آشنا می‌سازد. و با روایتی بس کوتاه، و گویاتر از هر تحلیلی تاریخی، پرده از «ابر-انگیزه»ی طوفان مغول در ایران ــزمامداری خوارزمشاهیان ــ بیک سو می‌زند (ش55). «شمس» در این رهگذر، نقد والای خود را از سوء تعبیر از قرآن، و جبهه‌گیری ظریف عرفان را، در پیکار با سودجویان از دین به‌زیان توده‌ها، در برخورد «ابوالحسن خرقانی» و «محمود غزنوی» (ح420-388 هـ/1029-998م) و نیز در برخورد خود با شیخی بزرگ، هماواز با فردوسی، عرضه می‌دارد (ش35، 164) که:

زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین، اندر آرند، پیش!

« راه حلشمس»، در روابط انسانی، حدی فاصل یا آمیخته‌ای از «سوسیالیسم» و «اندی وی دو آلیسم»، یا توده‌گرائی و فردگرائی است. از نظر شمس، نه «فرد» باید قربانی «جمع» شود، شخصیتش یکسره در گروه، تحلیل رود، و نه «جمع» باید فدای «فرد» گردد!:

ــ میان باش و تنها باش! (ش232)

این پاسخ «شمس» به مسئله‌ی حفظ استقلال فردی، در عین همزیستی، و زندگانی اجتماعی است!

و آیا، بزرگ‌ترین مسئله نیز در روابط انسانی، همین نیست که:

ــ چگونه ما، هم خودمان باشیم، و هم با دیگران زندگی کنیم؟!

و همین هم بزرگ‌ترین مسئله‌ی تصوف عشق، و معمای آموزش شمس است ــ معیاری برای جهانی پریشان، برای انسان‌هائی رمیده، خودخواه یا خودباخته، جداجدا، یا گله‌گله!:

ــ میان باش و تنها باش!

شمس: میزبان بزم خدا

دگرگونی، خلاقیت و زایائی هنری مولوی در زندگانی دومش، تنها در شاعری او، خلاصه نمی‌شود. بلکه در موسیقی، و تاثیرپذیری شعر و موسیقی و رقص از یکدیگر، ظاهر می‌گردد.

تصریح شده است که مولوی، موسیقی می‌دانسته است. و رباب می‌نواخته است. (افلاکی3/83) و حتی به دستور او، تاری بر سه‌تار سنتی رباب می‌افزایند. همچنین نیز تاکید شده است که تنوع گسترده‌ی مولوی در انتخاب وزن و قالب شعر، از موسیقی‌شناسی او پربار گشته است. لیکن از طرفی دیگر نیز جای ابهامی نیست که مولوی، تا پیش از آشنائی با شمس، حتی سماع نمی‌دانسته است. و آئین رقص چرخان را شمس به وی آموخته است (40-آ): رقصی دائره‌وار که هم امروز نیز بنا بر شیوه‌ی آن، درویشان مولوی را، بنام «درویشان چرخان»، می‌شناسند!

بدینسان، ورود شمس به «قونیه»، و برخورد او با مولوی در 642 هجری/1244 میلادی، یک رویداد بزرگ پربار ادبی و هنری در تاریخ ادب ایران است.

شمس سازنده‌ی «مکتب مولوی»، و پدر دو قلوی آن است. و در تاریخ تصوف ایران، تنها نیز در مکتب مولوی است که شعر، موسیقی، رقص، و عرفان، همه در هم می‌آمیزند. از یکدیگر متاثر می‌شوند، و از همدگر، کمال و اثر می‌پذیرند!

شمس، «موسیقی» را تا حد «وحی ناطق پاک»، و نوای چنگ را، تا حد«قرآن فارسی»، بالا می‌برد و می‌ستاید (ش،110). و «مکتب مولوی»، میراث این آموزش و ستایش را، به بهای همه تعصب ورزی‌ها، قرن‌ها، بجان می‌خردع و تا به امروز آن را، همچنان زنده می‌دارد.

«مولوی»، پس از برخورد با شمس، موسیقی دوستی و سماع را، تابدان حد گسترش می‌دهد که حتی بطور هفتگی، مجلسی ویژه‌ی سماع بانوان، همراه با گل افشانی و رقص و پای‌کوبی زنان، در قونیه برپا می‌دارد (افلاکی، 3/468، 3/591). و این‌ها، همه از مردی مشاهده می‌شود که تا سی و هشت سالگی خود، مجتهدی بزرگ، و یک «مفتی حنبلی» بشمار می‌رفته است! تا جائیکه حتی در مواردی، چون سرگرم رباب و موسیقی می‌شده است، نمازش قضا می‌شده است، و با وجود تذکار به وی، موسیقی را رها نمی‌کرده است، بلکه نماز را ترک می‌گفته است (افلاکی 3/328) که:

سماع آرام جان زندگانی است!

کسی داند که او را،

جان جان است (سپهسالار، 68).

شمس، «سماع» را، «فریضه‌ی اهل حال» می‌خواند، و چون پنج نماز، و روزه‌ی ماه رمضانش، برای اهل دل، واجب می‌شمارد (ش251). زیرا، خواص را، دل، سلیم است. و «از دل سلیم، اگر دشنام، به کافر صد ساله رود، مومن شود! اگر به «مومن» رسد، «ولی» شود!» (ش252).

سماع اهل حال، رقص راستینانی که دلی سلیم دارند، به گمان «شمس»، بزم کائنات است:

«هفت آسمان و زمین، و خلقان، همه در رقص می‌آیند، آن ساعت که صادقی، در رقص آید!

اگر، در «مشرق»، «موسی»...، بُوَد، هم در رقص بُوَد، و در شادی!» (ش253)

«رقص مردان خدا، لطیف باشد و، سبک!

گویی، برگ است که بر روی آب می‌رود! _ اندرون، چون کوه!...و برون، چون کاه!...» (ش255).

آیا از این گستاخ‌تر، و در عین حال، لطیف‌تر، در محیطی خشک و پرتعصب، می‌توان «رقص» را، ستود، و بدان جنبه‌ی تقدس و شکوه آسمانی بخشید؟

آری، آن صدای شمس در ستایش از سماع است، و این پژواک مولوی به استاد است: فراخوان به سماع، دعوت به «بزم خدا»!:

«...قاضی عزالدین (مقتول در 654 یا 656 ه‍/ 1256 یا 1258م)، در اوایل حال، به غایت منکر سماع درویشان بود. روزی...مولانا، شور عظیم کرده، سماع‌کنان از مدرسه‌ی خود بیرون آمده، به سر وقت قاضی عزالدین درآمد، و بانکی بر وی زد، و از گریبان قاضی را بگرفت، و فرمود که:

_ برخیز! به «بزم خدا»، بیا!

کشان کشان، تا مجمع عاشقان، بیاوردش، و نمودش، آنچه لایق حوصله‌ی او بود.

... ]قاضی عزالدین] جامه‌ها را چاک زده به سماع درآمد، و چرخ‌ها، می‌زد، و فریادها می‌کرد...» (افلاکی 3/33)

چرخ‌زدن در رقص، از آموزش‌ها و نوآوری‌های شمس در قونیه است. و بدینسان، در حقیقت شمس، به دستیاری مولوی، برتر از کاونات، قاضی مخالف را، در «بزم خدا»، به رقص درمی‌آورد. و این‌چنین، سد بند تعصب را خود، سدشکن می‌سازد!

 




برچسب‌ها: شمس , قالب , کدها , دارویی عشق , عشق واقعی , الله (ج) , زندگی شمس تبریزی ,
آخرین مطالب