تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - زندگینامه حضرت شمس العارفین شیخ محمد عزیز نجاری(قدس) > 2
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/10
نویسنده : نادر نادری

 

زندگینامه

حضرت شمس العارفین شیخ محمد عزیز نجاری(قدس)

از پدر و مادری متدین،روستایی،دامدار و زحمتکش در روستای دلنشین دله مرز از توابع شهرستان

مریوان که خانواده ی وی در اصالت و اجابت عزت و جلالت و تقوا و پارسایی از خانواده های جاه و

 جلال و زهد و تقوا و به نام و معروف عصر خود بوده است دیده به جهان می گشاید که اجداد وی

رشید آغا مردی بزرگوار و بخشنده و سرشناس بوده است از قره داغ عراق که دامدار بوده اند به

 روستای دله مرز که در گوشه ی سیروان میان کوه های سربه فلک کشیده ی هورامان قرار دارد

سکونت می گزینند در آنجا یکی از فرزندان این بزرگوار به نام احمد آغا به شهر سنندج که شغل

وی سنگ تراشی بوده است و گویند سنگ بنای قدیمی مسجدجامع سنندج...

 

 

 

با دست این رادمرد تزاشیده شده است،او نیز فرزندی به نام ابراهیم آغا داشته

داشته به نزد پدربزرگش رشید آغا و عموهایش در روستای دله مرز بر می گردد

و در آنجا سکونت می گزیند و چشمه ای هست که به چشمه ی بابا ابارهیم مشهور

است از او نیز محمد اغا و او نیز باباطاهر پدر شیخ محمد عزیز که همگی ساکن روستای

دله مرز بوده اند.

شیخ محمد عزیز در کودکی کارهای خارق العاده ای از او سر می زند که زبانزد عموم مردم

منطقه می گردد منجمله در 3 سالگی وقتی در تابستان مردم به کوهستان کوچ کرده اند

در دل شب ها به کنار سیروان رفته و وضو می ساخته و به تنهایی به کوهستان برگشته

و بارها او را دیده اند و مردم ان زمان از این بزرگواری بسیار متعجب شده اند و زمانی که فقط

5 سال بیشتر نداشته مورد توجه مشایخ سیویه و لون قرار می گیرد و بزرگواری این کودک

پنج ساله را به پدر و مادرش گوشزد می کنند که در اینجا نیازی به ذکر همه بزرگواری نیست.

کودکی را با عبادت و اطاعت و راز و نیاز با خدای خود در روستای دلنشین دله مرز به سر

می برد تا اینکه با همان روحیه ی خدا پرستانه به سن و سال نوجوانی می رسد و راهی

شهر پاوه می گردد و در خاندان بزرگ میرزا شفیع پاوه ای به کار گرقته می شود. بعد از مدتی

که این خاندان بزرگ و محترم پی به بزرگواری و کرامت این شخصیت می برند از کار کردن او

ممانعت به عمل می آورند.در این مدت کرامات می بینند و روایت می کنند جمله عبادت شب ها

و اخلاص در کارها که در یکی از شب ها به یادش می ایددر کوه بسته ای از علف ها را جمع آوری

 نکرده در دل شب به کوه بر می گردد و ...بعد از آن همه بزرگواری خادم مسجد جامع روستای

 دشه در نزدیکی پاوه می شود وقتی که مردم مخلص آن روستا پی به بزرگواری و کرامات این

 عارف ربانی می برند خصوصا زمانی که از ماموستای روستا می خواهد تا زن 80 ساله ای را

که نمی توانسته از خود محافظت کند و مریض و بد حال بوده به عقد او در آورد تا او را خشک و

تمیز کند و ... که داستان طولانی و رواست می کنند که ذکر آن همه به دراز می کشد و اگر

کتاب ها نوشته شود با هم حق مقام این بزرگوار ادا نمی شود.

 

سخن گفتن از شخصیتی که ظاهر و باطن وجودش تحت سیطره ی فیوضات

 و فتوحات ربانی بوده بسیار مشکل است و کسانی هم که قلم به دست

می گیرند و در مورد این مردان خدا می خواهند چیزی بنویسند فقط با ظاهری

از حیات معنوی این بزرگواران آشنایی دارند وگرنه از باطن و عمق درون آن ها 

بی خبرند .این بزرگوار به وسیله ی خوابی که می بیند به کرکوک مشرف

می شوند و دست ارادت به دامان مرشد خود یعنی مولانا شیخ عبدالرحمن

 خالص دراز می کند شیخ عبدالرحمن خالص بدون توقف خرقه ی شخصیت

زا به او می بخشد و او را  رونه ی نجار می کند،وقتی مولانا به دیدار حق

می شتابد شیخ محمد عزیز برای عرض ارادت خدمت حاج شیخ علی بزرگ

می روند ،وقتی قریب به اکثر مردم منطقه پروانه وار آن زمان از این همه

محبوبیت و مسند نشینی سوال کنند.به نظر شایسته آمد تا در مورد

ارتباط روحی و نفوذ عرفانش در دل روحانیون منطقه نمونه ای از آن ذکر شود

 

ملاعبدالرحیم رحیمی نجاری که عالم و دانشمندی بزرگوار بوده است وقتی

 که عاشق و شیفته ی این شیخ باوقار می گردد نامه ای به شاعر مشهور کرد

 مولوی می نویسد تا چاره ای بیابد و او را راهنمایی کند که چگونه عالمی شیفته

عوامی شده است؟مولوی کرد وقتی نامه را می خواند با شعری که در دیوانش آمده:

ته خته ی موبه ت تاش نه جار دل ته نگ     گیر گیج دام که لافه ی شه وره نگ       

یاواو حالیم بی یه ک یه ک ئیشاران      خه نده م که رد هه ی های ده رده که ن یاران

مولوی کرد چنین جواب نامه ی ملا عبدالرحیم رحیمی نجاری را می دهد

که ای کسی که تخته ی محبت و مودت و برادری می تراشی نامه ی گرم

و سوز و گدازت که دل را می سوزاند به دستم رسید و کلمه به کلمه اشاره

هایت را خواندم و گفتم ای یاران این همان درد عشق است که این ماموستا

 را گرفتار خود کرده است و اگر من را یاور و راهنمای غم هایت می دانی که

تجربه ی عشق را کرده باشم مولوی خود شیفته شیخ سراج الدین می شود

و جور و جفای یار را کشیده باشم وقتی که هیچ گونه وفا و توجه ای به دل

من عاشق ندارد به شما ای ملا عبدالکریم نجاری سفارش می کنم که تا

با هر دو پایت گیر دام نیفتادی پاهایت را به عقب بکش و نزدیک آن عارف

 ربانی نشو که دوستی با آنان بسیار مشکل است،آن وقت از شدت عشق

آرزوی مرگ می کنی که من هر چه طاقت و صبر و قناعت به خرج دادم فایده ای

نداشت و در هجران یار سوختم...

 

ملا عبدالکریم نجاری مرید مخلص شیخ محمد عزیز نجاری می گردد و چنان

آتش در دل او بر افروخته می شود که در دل بر خویش و بیگانه می بنند و

سرحلقه ی بزم باده پرستان می گردد.

وقتی شیخ را با دراویش کثیری وارد شهر پاوه می گردد عالمان دور برش

را می گیرند و به تمام سوالات شرعی آنان جواب می دهد.

یکی از شاعران مشهور ،میرزا عبدالقادر پاوه ای در وصف این ماجرا می فرماید:

عیلمت نه وه نده ن به لای مه لاوه       دوعات مه قبو و له ن جه لای ئه الله وه

جه لای عالمان علیمت نه وه نده ن       عیلمت جه ده سی عالمان سه نده ن

 

یعنی نزد هیچ ماموستایی درس نخواهند ه ای و دعایت نزد الله (ج) قبول

است و برای فراگیری علم نزد هیچ ماموستای نرفته ای اما علم را از

دست آنان گرفته ای.

وقتی جامعه پاوه  شهر علم و عرفان را تعمیر می کنند شیخ با دستان

خود همراه مریدانش در آنجا مشغول کار کردن است که شاعر پاوه ای میرزا

عبدالقادر می فرماید:

ئازیر هه ی لاوه نازار هه ی لاوه       ته عمیرت که رد ه ن جامیعه ی پاوه

 

و این شاعر پاوه ای وقتی به تکیه و خانقاه شیخ در نجار تشریف می برند

می بینند تکیه ی او قرارگاه مریدان و پناهگاه مردم فقیر و بی بضاعت

گردیده است می فرماید:

کی بی وینه ی تو  بی سفره و خوانش         کی بی وینه ی تو ئارد واران بانش

 

یعنی چه کسی مانند شما سفره ی احسانش را گسترانده است و چه کسی

مثل شما آرد به بامش باریده باشد ؟ وقتی شیخ این را می شنود چون از تعریف

تمجید خوشش نمی آید و اندوهگین می شود و غم و ناراحتی چهر ه اش را

می پوشاند و او را از گفتن نهی می کند.

میرزا عبدالقادر با طمانینه تمام جواب می دهد:

خو من نه واته ن تا بو به واته      عاله م گرت زانان ئی کراماته

یعنی من خودم نگفتم تاگفتار من باشد بلکه مردم این کرامت را دانسته اند.

اشعار زیادی از این شاعر بزرگ و شاعران دیگری درباره ی این عارف بزرگوار

موجود می باشد از ذکر آن ها و آن کرامت بزرگ (آرد) و کرامت های بیشمار

دیگری که روایت می کنند خود داری می کنم تا سخن به درازا نکشد.

 

هنگام وفات این( شمس هورامی )میرزا عبدالقادر در ماتم فوت شیخ می فرماید:

 

ده رونم جه نه و قامه تم قاخ که رد       وه دغمایی سه خت ده رونم داخ که رد

حوجره ی دل وه هوون غه مان غم پوش که رد       دیده م چوون جه حوون ئه سرین خروش که رد

 

این بزرگوار و شیخ شمس هورامی حضرت شیخ محمد عزیز نجاری<<قدس>>

در دهه ی 1270 شمسی دار فانی را وداع و در جوار تکیه ی خود در نجار

 به خاک سپرده می شود. لیکن باید دانست انسان بدین مقام از عرفان

نرسد مگر زمانی که خود و مقام خود را بشناسد.

که یکی هست و هیچ نیست جز او

<< وحده لا اله الا هو >> 

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

 




موضوعات مرتبط: تکیه قادری طالبانی ،روستای نجار ,
برچسب‌ها: شیخ محمد عزیز نجاری , شمس العارفین شیخ محمد عزیز نجاری , شمس العارفین , شیخ حمه عازیز نجاری , شیخ محمد نجار , مشایخ روستای نجار , دروایش شیخ نجار ,
آخرین مطالب