تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - حضرت یعقوب (ع)
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/19
نویسنده : نادر نادری

حضرت یعقوب (ع)

عقوب نزد پدرش اسحاق كه پیرمردی مسن و سالخورده و پشت خمیده بود،

 رفت و گفت‌: پدر جان‌! من از عیصو، برادرم به تو شكایت می‌كنم و از تهدیدها

و تشرهای او به تو روی آورده‌ام و كمك می‌خواهم‌، زبرا كه از زمانی كه تو

به چشم توجه و اهمیت‌، من را مورد نظر قرار داده‌ای و برای من دعای خیر

و بركت نموده‌ای و نسلی پاكیزه و ملكی موروثی و زندگی مرفه و آسوده‌ای

 برای من پیش‌بینی نموده‌ای،...

 

 

 

 

 

این دعاها و آرزوهای تو برای من‌، باعث حسودی وی به من و كینه او از من گشته است و علایم

 و نشانه‌هایی راكه تو در من یافته و بدان اظهار امیدواری نموده‌ای، نمی‌پذیرد و با سخنان تندش

 آزارم می‌دهد و با كنایه‌هایش مرا تحقیر می‌كند و با تهدید و توبیخش من را می‌ترساند تا جایی‌

 كه چیزی به نام محبت بین ما باقی نمانده و رابطه‌ی برادریمان از هم ‌گسسته است‌.

علاوه بر این‌ها او به واسطه‌ی دو زنی ‌كه ازكنعان به عقد خود درآورده است‌، بر من فخر می‌فروشد

 و از فرزندانی كه از آن دو زن انتظار می‌كشد، خود را بزرگتر و مهم‌تر از من می‌پندارد، زبرا او انتظار

 دارد كه فرزندانش رزق و روزی را بر من تنگ نمایند و با زور بازوی خود در زندگی مزاحم من‌ گردند

 و  جا را بر من تنگ ‌كنند و اكنون من شكایت‌ به نزد تو آورده‌ام تا با خردی حكیمانه و حلمی قوی‌

 كه خداوند به تو عطا نموده است‌، بین من و او داوری ‌كنی‌. اسحاق كه قطع رابطه بین دو برادر و

 نفرت آن‌ها از یكدیگر باعث نگرنیش گشته بود، گفت‌: ای فرزند عزیزم‌! همان‌طور كه از گیسوان

سفید، پیشانی چروك خورده و پشت خمیده‌ام بر تو پیداست‌، من پیرمردی شكسته و ضعیف و قدرت‌

 از دست داده‌ام و روزگارم رو به پایان است و نزدیك است‌ كه مرگ من فرا برسد و بین من

 و زندگی این دنیا فاصله اندازد، از این ‌رو می‌ترسم كه بعد از مرگم برادرت‌، در زمانی كه

زور بازو و توان جسمی بیشتری دارد و در حمایت اقوام سببی و خویشان خودش است‌،

 آشكارا به دشمنی با تو برخیزد و كید و ستمش نسبت به تو را از پرده درآورد و آشكار كند و

 من چاره‌ای نمی‌بینم جز اینكه به شهر «‌«‌فدان آرام‌» در سرزمین عراق كو‌چ كنی‌، جایی كه

 داییت «‌«‌لابان بن بتویل‌» در آن جاست و یكی از دخترانش را به همسری انتخاب ‌كنی‌؛ چر

ا كه در این صورت به عزت و مجد و شرف و شوكت و نیرو می‌رسی و آن‌گاه‌، به این سرزمین

برگرد و من برایت زندگی‌ای آسوده‌تر از زندگی برادرت و نسل پاكی بهتر از نسل و فرزندان او

آرزو می‌كنم و خداوند با نظارت خود از تو مواظبت و به رعایت خود از تو محافظت خواهد كرد.

این سخنان بر قلب یعقوب جوان‌، گواراتر از شربتی خنك بر دلی افروخته بود و باعث شد كه

یعقوب نفس راحتی بكشد و دلش آرام‌ گیرد و هوای سرزمین آبا و اجدادیش در درونش ریشه

 دواند و با اشك‌هایی‌ گرم از پدر و مادرش خدا حافظی ‌كرد و آنان نیز دعای خیر خود را بدرقه‌ی

 راهش نمودند .

او از آن سرزمین خارج شد و راه صحرا را در پیش‌ گرفت‌، شب و روز در راه بود، از بلندی

بالا می‌رفت و از سرازبری‌ها پایین می‌آمد و راه را پشت سر می‌گذاشت در حالی‌ كه

دیدار با دایی همواره جلو چشمش مجسم و سخنان پدر در گوشش طنین‌انداز بود و

 خداوند او را تحت نظر و رعابت خود داشت و هر زمان كه سختی سفر و دوری راه او را

خسته و درمانده می‌كرد، آرزوهایی راكه به آن‌ها امید بسته و خیری را كه در انتظارش بود

، به یاد می‌آورد و ناهمواری‌ها بر او هموار و سفر برایش آسان می‌گشت.

در یكی از روزهای سفر، بادهای سوزانی وزیدن گرفت و گرد و غبار زیادی را در هوا

پراكنده نمود و خورشید تیرهای سوزانش را به سمت زمین پرتاب می‌كرد و ادامه‌ی سفر

بر یعقوب سنگین و مقصد بر او طولانی‌تر شد و او در جلو چشم خود چیزی نمی‌دید جز

 صحرایی طولانی و پر از شن كه هیچ علامت و نشانه‌ا‌ی در آن پیدا نبود؛ یعقوب به شدت

 خسته و درمانده شده بود و لحظه‌ای بین رفتن و بازگشتن متردد ما‌ند؛ آیا به سفرش ادامه

دهد و بر سختی آن غلبه ‌كند و در نتیجه‌، بدانچه ‌كه شاید او را تقویت و پشتیبانی‌ كند ظفر یابد

 و یا راه آسایش و عافیت برگزیند وآن را بر این سفر سخت و طولانی ترجیح دهد و غنیمت را رها

نموده به بازگشت به خانه راضی شود؟ یعقوب در این افكار فرو رفته بود و تدبیر می‌كردكه

ناگهان چشمش به صخره‌ای افتاد كه سایه‌ای بر زمین انداخته بود؛ آرام -‌آرام به سمت آن

به راه افتاد تا دمی در زیر سایه‌ی آن بیاساید و از خستگی قدم‌هایش بكاهد، اما هنوز بر آن

 صخره تكیه نزده بود كه یك احساس خواب‌آلودگی او را دربرگرفت و به خواب رفت و در خواب خود

، رویایی شیرین و خوب دید كه اعماق درونش را روشن نمود و بلبل‌های باغ آرزویش را به نغمه

‌سرایی واداشت‌؛ او در خواب دید كه خداوند به زودی زندگی‌ای گوارا و ملكی وسیع به او عطا

خواهد كرد و نسلی پاك و مبارك به او ارزانی خواهد داشت‌ كه آنان را وارث زمین می‌نماپد و كتاب

 آسمانی به آن‌ها خواهد آموخت‌.

یعقوب با دلی ‌گشاده‌، ذهنی روشن و جسمی رها شده از بند خستگی سفر، از خواب

 بیدار شد و حال آن‌ كه امید و آرزو در درونش جا خوش‌ كرده بود و او بوی خوشبختی را استشمام

 می‌كرد؛ زیرا آن‌چه در خواب دیده بود چیزی نبود جز تایید پیشگویی‌های پدرش و مژده‌ی تحقق

 آرزوهای او؛ از این‌رو با عزمی دوباره مانند تیری كه از كمان رها شده باشد، راه سفر را در پیش گرفت‌.

یعقوب زمین را در می‌نوردید و روزها یكی پس از دیگری می‌گذشتند تا این‌كه روزی سیاهه‌ای

 از دور نمایان ‌گشت و یعقوب بر آن مشرف بود و آن را می‌دید؛ یعقوب بدان دل و امید بست

و امیدوار شد كه آن طلیعه‌ی شهر و وطن لابان پیر باشد و به سرعت به سوی آن شتافت و

دربافت ‌كه ‌گمان بیهوده نبرده و امیدش‌، نا امید نشده است‌.

خستگی از پاها و بدن او و سستی و درماندگی از دل و درونش رخت بر بسته بود و كاملا احساس راحتی و آرامش می‌كرد. در اطرافش گله‌های گوسفندان در حركت و دسته‌های پرندگان در پرواز بودند و منظره‌ی درختان و باغ‌های شهر كم‌كم نمایان می‌گشت‌، حالا او دیگر حتی صدای آواز چوپان‌ها و خنده و سر و صدای بچه‌ها را می‌شنید.

پس‌، اكنون‌، او دیگر صحرا را پشت سر نهاده و در سرزمین ابراهیم بود، دیاری‌ كه رسالت ابراهیم در آن جوانه زده و شریعتش از آن سر برآورده بود و او اكنون در سرزمین دایی خود بود، مقصدی كه به امید آن بود و در آرزوی رسیدن به آن صحراهای خشك و سوزان و  سرزمین‌های زیادی را پشت سرگذاشته بود، پس باید به شكرانه‌ی نعمت خداوند و ا‌عتراف به هدایت و ترفیق او پیشانی سجده بر زمین بگذارد.

یعقوب غریب وارد شهر شد و با آرامی از رهگذران پرسید: آیا در میان شما كسی هست كه لابان بن بتویل را بشناسد؟‌! به او گفتند: مگر كسی از ما هست‌ كه لابان برادر زن اسحاق پیامبر را نشناسد، او بزرگ خانواده و راهنما و معتمد قوم است و صاحب این‌ گله‌هایی است كه دشت را پر كرده‌اند؛ یعقوب ‌گفت‌: آیا در میان شما كسی هست‌ كه من را به خانه‌اش راهنمایی‌ كند و یا به مكانی ‌كه او آن‌جاست‌، ببرد؟ به او گفتند: این دخترش راحیل است ‌كه همراه با گوسفندان به سمت ما می‌آید؛ یعقوب به آن سمت نگاه‌ كرد و ناگهان چشمش به دوشیزه‌ای زببارو و خوش قد و قامت افتاد كه طراوتی شگفت‌انگیز و جمالی خیره‌كننده داشت‌؛ با دیدن او دل یعقوب به شدت به تپش افتاد و احساس‌ كرد كه زبانش از سخن‌ گفتن بازمانده است‌، اما خود راكنترل نمود و هوش و عقل از سر پریده‌اش را دوباره به‌كار گرفت و به سمت آن دختر رفت و به او گفت‌: بین من و تو نزدیكی و خویشاوندی استواری وجود دارد و من از همان درخت ‌كهنسال و بزرگی هستم ‌كه بر تو سایه افكنده است و از همان سرچشمه‌ام‌ كه تو نیز از آن جاری‌ گشته‌ای؛ من یعقوب پسر اسحاق پیامبر و «‌رفقه‌» دختر پد‌ربزرگ تو بتویل می‌باشم‌ كه از سرزمین‌ كنعان دور گشته و این صحرایی را كه پوست انسان را می‌گدازد و پاها را خون‌آلود می‌كند، پشت سرگذاشته‌ام و سختی‌های راه را به جان خریده‌ام تا برای امر مهمی با پدرت لابان دیدار كنم‌؛ راحیل با چشمانی فرو انداخته و سخنانی‌ كریمانه به او خوشامد گفت و همراه با یعفوب به سمت منزل به راه افتاد؛ یعقوب در راه‌، احساس كرد كه دلش مضطرب و پریشان است و یا این‌كه پرنده‌ای از دروازه‌ی قلبش پر گشوده است و نمی‌دانست‌ كه علت آن دیدن این دختری است‌ كه شاید همان مایه‌ی امید و آرزوی او و مصداق پیشگویی پدر و تعبیر خوابی است ‌كه در صحرا دیده است و یا علت آن همان حالتی است كه در اقدام به كاری بزرگ و مهم در غربت به غریب دست می‌دهد؟‌! هریك از این عوامل می‌توانست علت آن پریشانی باشد، اما او به هر حال خود را كنترل نمود و بر اعصابش مسلط شد و با گام‌هایی مطمئن به راه افتاد تا به دایی خود لابان رسید و لابان با دیدن یعقوب مدتی طولانی او را در آغوش ‌كشید در حالی ‌كه چشمانش پر از اشك شوق گشته بود و سپس، برای او در اعماق دل خود و در نزد خانواده‌اش منزلتی بزرگ و جایگاهی ویژه قایل شد.

بعقوب منظور پدرش از فرستادن او به نز‌د داییش را با او در میان گذاشت و آرزوی دامادی او را برایش بیان نمود و این‌كه او راحیل را دیده و چنان در دل جا داده كه امیدوار است‌ كه او همسر آینده‌اش شود و سبب علاقه و ارتباط جدید بین او و داییش ‌گردد؛ لابان به یعقوب ‌گفت‌: با دل و دیده می‌پذیرم‌، به درخواستت جواب مثبت می‌دهم و در رسیدن به آرزوهایت به تو كمك می‌كنم‌، اما تو باید هفت سال نزد من بمانی و به عنوان مهریه‌ی همسرت به چوپانی بپردازی و در طول این مدت تو را در زبر بال و پر خود خواهم ‌گرفت و در سایه‌ی محبت و عطوفتم خواهی بود.

بعقوب این شرط را پذیرفت و به چوپانی گوسفندان پرداخت‌؛ گذشت ایام آرزوهای شیرین و بارقه‌های امید را در دل او زنده و تازه می‌كرد.

راحیل دختر كوچك‌تر از میان دو دختر لابان بود و «‌لیّا» از نظر سن از او بزرگتر بود، اما از لحاظ زببایی و خوش قامتی و تناسب اندام از راحیل ‌كم‌تر بود. در آیین و شریعت قوم لابان معمول نبود كه دختركوچك قبل از دختربزرك به شوهر داده شود و لابان نیز چنین تصمیمی نداشت‌، اما از طرف دیگر دلش راضی نمی‌شدكه یعقوب را كه به شدت علاقه‌مند راحیل شده بود، از رسیدن به راحیل محروم ‌كند و مانع وصال آن‌ها شود و راه چاره و علاج این سرگر‌دانی را در آن دید كه هر دو دختر خود را به عقد یعقوب جوان درآورد، زبرا او را مردی شایسته و مناسب آن‌ها می‌دانست و علاوه بر این در آیین آن‌ها جمع بین دو خواهر و شوهر دادن آن‌ها به یك مرد مانع و اشكالی نداشت‌.

و چون یعقوب آن مدت را به پایان رساند و زمان رسیدن به عروس و تثثبكیل خانواده‌اش فرا رسید، از لابان خواست ‌كه به وعده‌اش عمل نماید و شرطش را به جای آورد؛ لابان به او گفت‌: ای فرزندم‌! تصمیم درونی پدر این دختران و شریعت و آیین این سرزمین مانع آن است كه دختركوچك را پیش از دختر بزرگ به عقد نكاح تو درآورم و این دختر بزرگم «‌لیّا‌» است كه اگر چه از لحاظ زیبایی به پای راحیل نمی‌رسد، اما از نظر عقل و كیاست و دوراندیشی از او جلوتر است‌، پس به عوض كابین و مهری ‌كه پرداخته‌ای او را به عنوان زنی نیكو به همسری برگزین و اگر راحیل را نیز می‌خواهی‌، هفت سال دیگر نیز پیش من بمان و گوسفندانم را بچران تا به عنوان‌ كابین و مهری دیگر به حساب آید و در این صورت باكرامت و عزت‌، راحیل را نیز به تو خواهم داد.

و برای یعقوب‌ كه پیامبری ‌گرامی بود، شایسته نبود كه خواسته‌ی دایی خود را رد نماید و مانع او از میل و رغبش شود، در حالی‌كه لابان با خوشروبی او را پذیرفته و غرق نیكی و احسان خود نموده و گرامیش داشته و به دامادی خود پذیرفته بود؛ بنابراین یعقوب شرط را پذیرفت و با لیّا عروسی‌ كرد و پس از گذشت هفت سال دیگر با راحیل نیز ازدواج نمود. لابان به هر یك از دخترانش ‌كنیزی بخشید تا در خدمت آن‌ها باشند و به انجام امور آن‌ها بپردازند؛ اما آن دو به علت محبتی‌ كه به یعقوب داشتند و نیز برای نزدیك‌تر شدن به او كنیزان خود را به یعقوب بخشیدند و یعقوب از راحیل و لیّا و آن دو كنیز، دارای دوازده پسر گردید كه همان «‌اسباط‌» مشهور هستند. 

 

                                                                          




موضوعات مرتبط: پیامبران الله تعالی ,
برچسب‌ها: پیامبران , اولیای الله , اولیا , حضرت یعقوب , حضرت یعقوب (ع) , نادر نادری , سایت طریقت قادری طالبانی ,
آخرین مطالب