تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - گلچین غزلیات مولانا از غزلیات دیوان شمس 2
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/21
نویسنده : نادر نادری

گلچین غزلیات مولانا از غزلیات دیوان شمس 2


بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود        داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو             گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند          عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من                    خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی          آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی                     آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود






بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست         بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

 

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر            کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

 

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز              باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

 

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو             آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

 

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست     وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

 

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست  آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

 

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا          من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

 

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم                     دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

 

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود            آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت           شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

 

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او             آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

 

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول             آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

 

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                  مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

 

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر            کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما                   گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

 

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد                  کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

 

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست           آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

 

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز            از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

 

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد                کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

 

یک دست جام باده و یک دست جعد یار         رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

 

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار              دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

 

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست            وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

 

باقی این غزل را ای مطرب ظریف             زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

 

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق             من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست




دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی       

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی     

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم   

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای        

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من 

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم   

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد     

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود


مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند  

آن کو دلش را برده‌ای جان هم غلامت می‌کند

 

ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را    

مستی که هر دو دست را پابند دامت می‌کند

 

ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان     

 حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می‌کند

 

ای چاشنی هر لبی ای قبله هر مذهبی       

 مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می‌کند

 

آن کو ز خاک ابدان کند مر دود را کیوان کند 

ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می‌کند

 


یک لحظه‌ات پر می‌دهد یک لحظه لنگر می‌دهد  

یک لحظه صحبت می‌کند یک لحظه شامت می‌کند

 

یک لحظه می‌لرزاندت یک لحظه می‌خنداندت  

یک لحظه مستت می‌کند یک لحظه جامت می‌کند

 

چون مهره‌ای در دست او گه باده و گه مست او

این مهره‌ات را بشکند والله تمامت می‌کند

 

گه آن بود گه این بود پایان تو تمکین بود    

 لیکن بدین تلوین‌ها مقبول و رامت می‌کند

 

تو نوح بودی مدتی بودت قدم در شدتی     

ماننده کشتی کنون بی‌پا و گامت می‌کند

 

خامش کن و حیران نشین حیران حیرت آفرین  

پخته سخن مردی ولی گفتار خامت می‌کند



 

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

 

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

 

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

 

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

 

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

 

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

 

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

 


 


 





موضوعات مرتبط: غزلیالت عارفانه ,
برچسب‌ها: غزلیات , غزلیات عارفانه , غزلیات مولوی , غزلیات شمس , غزلیات مولانا , غزلیات شمس و مولانا , غزلیات عاشقانه ,
آخرین مطالب