تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - گلچین غزلیات مولانا از غزلیات دیوان شمس 3
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/21
نویسنده : نادر نادری
گلچین غزلیات مولانا از غزلیات دیوان شمس3

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید 

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

 

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید 

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید 

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

 

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید 

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان





بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

 

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید




ملولان همه رفتند در خانه ببندید

بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید

 

به معراج برآیید چو از آل رسولید

رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید

 

چو او ماه شکافید شما ابر چرایید

چو او چست و ظریفست شما چون هلپندید

 

ملولان به چه رفتید که مردانه در این راه

چو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید

 

چو مه روی نباشید ز مه روی متابید

چو رنجور نباشید سر خویش مبندید

 

چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید

مدانید که چونید مدانید که چندید

 

چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتید

چو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید

 

چو در کان نباتید ترش روی چرایید

چو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید

 

چنین برمستیزید ز دولت مگریزید

چه امکان گریزست که در دام کمندید

 

گرفتار کمندید کز او هیچ امان نیست

مپیچید مپیچید بر استیزه مرندید

 

چو پروانه جانباز بسایید بر این شمع

چه موقوف رفیقید چه وابسته بندید

 

از این شمع بسوزید دل و جان بفروزید 

تن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید

 

ز روباه چه ترسید شما شیرنژادید

خر لنگ چرایید چو از پشت سمندید

 

همان یار بیاید در دولت بگشاید

که آن یار کلیدست شما جمله کلندید

 

خموشید که گفتار فروخورد شما را

خریدار چو طوطیست شما شکر و قندید

 



صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد

میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد

 

بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان را

که بزم روح گستردند و باده بی‌خمار آمد

 

قیامت در قیامت بین نگار سروقامت بین

کز او عالم بهشتی شد هزاران نوبهار آمد

 

چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزد

چو او باشد قرار جان چرا جان بی‌قرار آمد

 

درآ ساقی دگرباره بکن عشاق را چاره

که آهوچشم خون خواره چو شیر اندر شکار آمد

 

چو کار جان به جان آمد ندای الامان آمد

که لشکرهای عشق او به دروازه حصار آمد

 

رود جان بداندیشش به شمشیر و کفن پیشش

که هرک از عشق برگردد به آخر شرمسار آمد

 

نه اول ماند و نی آخر مرا در عشق آن فاخر

که عاشق همچو نی آمد و عشق او چو نار آمد

 

اگر چه لطف شمس الدین تبریزی گذر دارد

ز باد و آب و خاک و نار جان هر چهار آمد


رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید

بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید

 

چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را

ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید

 

هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد

دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید

 

یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح

شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید

 

غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم

غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید

 

هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد

یقین می‌دان که نام او جنید و بایزید آید

 

درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی‌پایان

که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید

 

خطر دارند کشتی‌ها ز اوج و موج هر دریا

امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید

 

چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی

نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید




مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

 

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

 

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

 

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

 

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

 

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

 

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

 

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

 

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

 

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

 

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

 

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

 

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

 

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

 

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

 

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

 

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

 

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

 

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده ش









موضوعات مرتبط: غزلیالت عارفانه ,
برچسب‌ها: غزلیات مولانا , غزلیات , غزلیات شمس , غزلیات عارفانه , غزلیات شمس و مولانا , غزلیات عاشقانه , غزلیات مولوی ,
آخرین مطالب