تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - گلچین غزلیات مولانا از غزلیات دیوان شمس4
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/21
نویسنده : نادر نادری
گلچین غزلیات مولانا از غزلیات دیوان شمس4

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم 

وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم

 

ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم 

وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم

 

ای بی‌کسان ای بی‌کسان جاء الفرج جاء الفرج 

هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم






ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من

صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم

 

ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم

زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم

 

ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما

خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم

 

تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی

سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم

 

من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم

من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم

 

ای سردهان ای سردهان بگشاده‌ام زان سر دهان

تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم

 

ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان 

آن دم که ریحان‌هات را من جفت نیلوفر کنم

 

ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی

چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم

 

ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی

حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم




تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم

 

هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم

هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود

 

در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم

 

درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری

آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم

 

گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می

من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم

 

من آفتاب انورم خوش پرده‌ها را بردرم

من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم

 

هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب

من قندها را لذتم بادام‌ها را روغنم

 

گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو

هین بی‌ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم

 

گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران

صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم

 

رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی

رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم

 

هم کوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی تویی

هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم

 

افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد

دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم

 



چون در عدم آییم و سر از یار برآریم

از سنگ سیه نعره اقرار برآریم

 

بر کارگه دوست چو بر کار نشینیم

مر جمله جهان را همه از کار برآریم

 

گلزار رخ دوست چو بی‌پرده ببینیم

صد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم

 

بر دلدل دل چون فکند دولت ما زین

بس گرد که ما از ره اسرار برآریم

 

چون از می شمس الحق تبریز بنوشیم

صد جوش عجب از خم و خمار برآریم




امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم

مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم

 

در عشق تو از عاقله عقل برستیم

جز حالت شوریده دیوانه ندانیم

 

در باغ بجز عکس رخ دوست نبینیم

وز شاخ بجز حالت مستانه ندانیم

 

گفتند در این دام یکی دانه نهاده‌ست

در دام چنانیم که ما دانه ندانیم

 

امروز از این نکته و افسانه مخوانید

کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم

 

چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما

کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم

 

باده ده و کم پرس که چندم قدح است این

کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم

 


ما زنده به نور کبریاییم 

بیگانه و سخت آشناییم

 

نفس است چو گرگ لیک در سر

بر یوسف مصر برفزاییم

 

مه توبه کند ز خویش بینی

گر ما رخ خود به مه نماییم

 

درسوزد پر و بال خورشید

چون ما پر و بال برگشاییم

 

این هیکل آدم است روپوش

ما قبله جمله سجده‌هاییم

 

آن دم بنگر مبین تو آدم

تا جانت به لطف دررباییم

 

ابلیس نظر جدا جدا داشت

پنداشت که ما ز حق جداییم

 

شمس تبریز خود بهانه‌ست

ماییم به حسن لطف ماییم

 

با خلق بگو برای روپوش

کو شاه کریم و ما گداییم

 

ما را چه ز شاهی و گدایی

شادیم که شاه را سزاییم

 

محویم به حسن شمس تبریز

در محو نه او بود نه ماییم

 




 

اگر عالم همه پرخار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

 

وگر بی‌کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

 

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

 

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست

که او را صد هزار انوار باشد

 

وگر تنهاست عاشق نیست تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

 

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

 

به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

 

وگر بیمار بینی عاشقی را

نه شاهد بر سر بیمار باشد

 

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

 

به یک حمله تو را منزل رساند

اگر چه راه ناهموار باشد

 

علف خواری نداند جان عاشق

که جان عاشقان خمار باشد

 

ز شمس الدین تبریزی بیابی

دلی کو مست و بس هشیار باشد









موضوعات مرتبط: غزلیالت عارفانه ,
برچسب‌ها: غزلیات , غزلیات عارفانه , غزلیات شمس , غزلیات مولانا , غزلیات عاشقانه , غزلیات شمس و مولانا , غزلیات مولوی ,
آخرین مطالب