تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - مناجاتهای عرفانی خواجه عبدالله انصاری 1
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/21
نویسنده : نادر نادری

مناجاتهای عرفانی خواجه عبدالله انصاری


الهی! در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گریم یا از ناز. گریستن از حسرت بهر

یتیم و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود این قصه ایست دراز.

الهی! یک چند به یاد تو نازیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدم.

الهی! نه جز از یاد تو دل است نه جز از یافت تو جان، پس بیدل و بی جان کی توان؟

الهی! یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر وجان.






 

الهی! یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل هایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، مغزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی.

 

الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.

 

الهی! ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

 

الهی! ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت. ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها ، ای رساننده گامها، ای مبر از عوایق، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

 

الهی! ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی روندگان تو را از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.

 

الهی! در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی


 

الهی! با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم.

 

الهی! هر که تو را شناسد کار او باریک و هر که تو را نشناسد راه او تاریک. تو را شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن است...

 

الهی! بر من آراستی خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدم.

 

 

 

الهی! اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم.

 

الهی! تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم پنهان شدم.

 

الهی! از بنده با حکم ازل چه برآید و بر آنچه ندارد چه باید. کوشش بنده چیست؟ کار خواست تو دارد به جهد خویش نجات خویش کی تواند؟

 

الهی! ای سزای کرم و ای نوازنده عالم، نه به آخر شادیست نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم.

 

الهی! تو دوستان را به دشمنانت می نمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و بادی چندان احسان کنی، سعداتش بر سر دیوان کنی و فردوس او را میهمان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی، آن که او را زندان کنی و سالها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی، خداوندی تو کار خداوندان کنی، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.

 

الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

 

الهی! دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

 

الهی! خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر دستم.

 

الهی! ای دورنظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده. دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده.

 

الهی! کار آن دارد که با تو کاری دارد. یار آن که دارد چون تو یاری دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد.



 

الهی! گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چه کار است؟

 

الهی! اگر بهشت چشم و چراغ است بی دیدار تو درد و داغ است.

 

الهی! بهشت بی دیدار تو زندان است و زندانی به زندان برون نه کار کریمان است.

 

الهی! اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم. مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.

 

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست             کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست

از سرکویش اگر سوی بهشتم می برند                   پای ننهم که در آنجا وعده دیدار نیست

 

الهی! تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خطا چه آید؟

 

الهی! تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بر دار. اکنون که برگرفتی وا مگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدار.

 

الهی! عارف تو را به نور تو می داند و از شعاع وجود عبارت نمی تواند، موحد تو را به نور قرب می شناسد و در آتش می سوزد ، مسکین او که تو را به صنایع شناخت درویش او که تو را به دلایل جست از صنایع آن باید جست که از آن گنجد و از دلایل آن باید خواست که از آن زیبد.

 

الهی! دانی چه شادم، نه آن که به خویشتن به تو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم.

 

الهی! چون من کیست که این کار را سزیدم، اینم بس محبت تو را ارزیدم.

 

الهی! از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو، اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بها بهی بخش ما کو؟ اگر از سگان تو ام استخوانی و اگر از کسان تو مرحبا کو؟

 

الهی! یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خدایا در ماندم از تو لیکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کجایی و چون به درگاه آیم در را نگشایی.

 

الهی! هرکس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آن است که هرکس را سروسامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان.

 

الهی! موجود نفس های جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی.

 

والحمدلله رب العالمین.

یا لطیف

 

الهی! این همه نوازش از تو بهره ماست که در هر نفس چندین سوز و نور غایت تو پیداست. چون تو مولایی که راست؟ و چون تو دوستی کجاست؟

 

الهی! خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود، خود افروزانیم، از دوستی آواز دادم دل و جان را فرا ناز دادم، اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم.

 

هر روز من از روز پسین یاد کنم                 بر درد گنه هزار فریاد کنم

از ترس گناه خود شوم غمگین باز                از رحمت او خاطر خود شاد کنم

 

الهی! چه یاد کنم که خود همه یادم. من خرمن نشان خود فرا باد دادم. یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی و رای دو گیتی و کسب است چنانکه دانی.

 

الهی! چندی به کسب تو یاد تو ورزیدم، باز یک چندی به یاد خود را نازیدم. اکنون که یاد بشناختم خاموش گردیدم، چون من کیست که این مرتبت را بسزیدم، فریاد از یاد به اندازه دیدار بهنگام  و از آشنایی به نشان و دوستی به پیغام.

 

الهی! کار آن کس کند که تواند. عطا آن کس بخشد که دارد. پس بنده چه تواند و چه دارد؟

 

الهی! تو دوختی من در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدم هیچ نباید از آنچه کوشیدم.

 

الهی! چون تو توانایی کر توان است، در ثنای تو که را زبان است و بی مهر تو که را سر و جان است.

 

الهی! به شناخت تو زندگانیم، به نصرت تو شادانیم، به کرامت تو نازانیم و به عزت تو عزیزانیم.

 

الهی! ما که به تو زنده ایم هرگز کی میریم، ما که به تو شادمانیم کی اندوهگین شویم، ما که به تو نازانیم چون بی تو به سر آریم، ما که به تو عزیزیم هرگز چون ذلیل شویم.

 

الهی! چه غم دارد که تو را دارد و که را شاید که تو را نستاید، آزادا آن نفس که به یاد تو بازان و آباد آن دل که به مهر تو نازان و شاد آن کس که با تو در پیمان است.

 

ما را سر و سودای کس دیگر نیست        در عشق تو پروای کس دیگر نیست

جز تو دگری جای نگیرد در دل             دل جای تو شد جای کس دیگر نیست

 

الهی! هرکه تو را جوید این قدر راست خیزی باید یا به تیغ ناکامی او را خونریزی باید. هرکه قصد تو کند روزش چنین است یا بهره درویش خود چنین است.

 

الهی! همگان در فراق می سوزند و دوستدار در دیدار، چون دوست دیده ورگشت دوستدار را شکیبایی چه کار؟









موضوعات مرتبط: اشعار و رباعیات عارفانه ,
برچسب‌ها: مناجات , مناجات عراقی , مناجات خواجه عبدالله انصاری , مناجات خواجه , مناجات عرفانی , مناجات عرفانی خواجه عبدالله انصاری , مناجات حافظ ,
آخرین مطالب