تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - شیخ حسن بصری (رح)
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/21
نویسنده : نادر نادری
شیخ حسن بصری (رح)

حسن‌بن یسار كنیه‌اش ابوسعید به سال 21 هجری در مدینه تولد یافت و در بصره بزرگ شد
. مادرش كنیز ام‌السلمه از زنان رسول اكرم (ص) بود و پدرش ابوالحسن یسار از مردم میسان بصره.
 چون حسن متولد شد او را نزد علی (ع) بردند. مولی علی به مناسبت روی و خوی زیبایش او را حسن نامید








       ام السلمه مربی او بود و حسن را شیر می‌داد و پیوسته می‌گفت: خداوندا! او را مقتدای خلق گردان. حسن یكی از زهاد هشتگانه صدر اسلام بود. یكصدو سی تن از اصحاب رسول را دید و هفتاد تن از مبارزان جنگ بدر را ملاقات كرد و مرید علی (ع) بود.
       ابتدای توبهُ حسن بصری آن بود كه گوهر فروش بود و به حسن لؤلؤیی مشهور، تجارت روم می‌كرد و با امیران و وزیران قیصر داد و ستد داشت. یك بار كه به روم شد نزد قیصر رفت و ساعتی با وی هم سخن شد. وزیرگفت: اگر موافقت كنی به جایی رویم، حسن موافقت كرد. پس بفرمود تا اسبی برای حسن آوردند و با وی از شهر بیرون شدند. چون به صحرا رسیدند حسن خیمه‌ای دید از دیبای رومی كه با طناب ابریشم و میخ‌های زرین در زمین محكم كرده بود. حسن به یك سو ایستاد، دید سپاهی گران بیرون آمدند، همه سلاح جنگ پوشیده گرد آن خیمه بگشتند و چیزی بگفتند و برفتند.

       آنگاه فیلسو فان و دبیران نزدیك چهارصد تن رسیدند و گرد آن خیمه گشتند و چیزی گفتند و برفتند.
       پس از آن كنیزان ماهروی بیش از دویست تن هر یك طبقی از زر و سیم و جواهر برگرفتند گرد خیمه بگشتند و چیزی بگفتند و رفتند.


       آنگاه قیصر و امیر بزرگ در خیمه شدند و بیرون آمدند و برفتند.
       حسن گفت من متحیر بماندم و با خود گفتم این چه حال است؟ چون به خانه بازگشتیم از وزیر راز این كار را جویا شدم. گفت: قیصر روم را پسری بود كه به زیبایی او كس نبود و در انواع علوم كامل و در میدان مردانگی بی‌نظیر و پدر با تمام وجود عاشق او بود. ناگاه پسر بیمار شد و پزشكان حاذق از درمان او عاجز آمدند تا عاقبت بمرد و او را در آن خیمه به خاك سپردند. هر سال یك بار به زیارت او آیند. اول سپاهی بیشمار گرد خیمه بگردند و گویند ای ملك‌زاده از این حال كه تو را پیش آمده است اگر در جنگ اسیر می‌شدی و كار تو به جنگ درست می‌شد، ما همه جان‌ها فدا می‌كردیم تا تو را بازستانیم، اما این حال كه تو را پیش آمده است از سوی كسی است كه با او به هیچ روی ستیز نتوانیم كرد. این را گویند و باز گردند.


       آنگاه فیلسوفان و دبیران روند و گویند تو را كسی به این حال نشانده است كه با دانش و فلسفه با او هیچ نتوان كرد، همه حكمای عالم پیش او عاجزند و دانایان در قبال دانش او جاهل، و گرنه تدبیرها می‌كردیم و سخن‌ها می‌گفتیم كه در دنیا همه از آن عاجزند. این گویند و باز گردند. آنگاه پیران با احترام و شكوه پیش روند و گویند: ای پادشاه‌زاده این حال كه تو را پیش آمده است اگر به شفاعت پیران درست می‌شد ما همه شفا عت و زاری می‌كردیم و تو را اینجا نمی‌گذاشتیم، اما این حال تو را از كسی پیش آمده است كه شفاعت هیچ بنده‌ای نزد او سودی ندارد. این گویند و باز گردند. آنگاه كنیزان ماهروی با طبق‌های زر و جواهر پیش روند و گرد خیمه بگردند و گویند ای قیصر زاده این حال كه تو را پیش آمده است اگر به مال و جمال درست می‌شد ما همه را فدا می‌كردیم و ثروت‌های عظیم می‌دادیم و تو را اینجا نمی‌گذاشتیم، اما این حال تو را از كسی پیش آمده است كه او را مال و جمال تاثیری ندارد. این گویند و باز گردند.این سخن بر دل حسن اثر كرد. به بصره بازگشت و سوگند خورد تا عاقبت كارش معلوم نشود در دنیا نخندد.

       حسن هفته‌ای یك بار مجلس وعظ داشت و هر زمان كه بر منبر می‌شد، اگر رابعه را نمی‌دید ترك منبر می‌كرد. وی را گفتند: ای خواجه چندین محتشمان و بزر گان می‌آیند، اگر پیر زنی نیاید چه خواهد شد؟ حسن فرمود: آری شربتی كه ما از برای حوصله پیلان ساخته‌ایم در سینه موران نتوانیم ریخت، و هرگاه كه مجلس گرم می‌شد رو به رابعه می‌كرد و می‌گفت: ای در گلیم پوشیده! این همه گرمی از یك اخگر دل تست.

       حسن بصری را گفتند: جمعی بدین انبوهی كه در پای منبر تو می‌نشینند، دانیم كه شاد شوی، حسن فرمود: ما به كثرت جمع شاد نشویم، لیكن اگر یك درویش حاضر بود دل ما شاد می‌شد.
       حسن بصری گوید: روزی بر بام خانه بودم، شنیدم كه زن همسایه با شوهرش می‌گفت: نزدیك پنجاه سال است كه در خانه تواُم، با هر چه كه بود و نبود ساختم و در سرما و گرما صبر كردم و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به كسی گله نكردم، اما بدین یك چیز تن در ندهم كه بر سر من زنی دیگر اختیار كنی. این همه برای آن كردم تا تو مرا بینی نه دیگری را، امروز به دیگری التفات داری، اینك به تشنیع دامن امام مسلمانان می‌گیرم. حسن گفت: مرا وقت خوش گشت و آب از دیده روان شد، خواستم شاهدی برای آن در قرآن پیدا كنم، این آیت یافتم: " ان الله لا یغفران یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشا "(4/48). (اگر خواهم همه گناهان تو را عفو كنم اما اگر خاطرات به دیگری متمایل شود و با خدای سازی هرگزت نیامرزم.)


       از حسن پرسیدند اصل دین چیست؟ فرمود: ورع. گفتند: آن چیست كه ورع را تباه كند؟ فرمود: طمع.
       روزی یكی وی را پرسید: چگونه‌ای و حالت چطور است؟ حسن گفت: ای برادر سی سال است كه درِ نفس خویش را بسته‌ام و منتظر فرمان نشسته.
       از وی پرسیدند كه ای شیخ دل‌های ما خفته است كه سخن تو در دلهای ما اثر نمی‌كند، چه كنیم؟ گفت: كاشكی خفته بودی كه خفته را بجنبانی بیدار گردد، دل‌های شما مرده است كه هرچه می‌جنبانی بیدار نمی‌شوند.


       زمانی عمربن عبدالعزیز به حسن نامه‌ای نوشت و در آن نامه گفت: مرا نصیحتی كوتاه كن كه یادم بماند و رهنمون خویش سازم. حسن پشت نامه نوشت: ای امیر مؤمنان، چون خدای با توست بیم از كه داری، اگر خدای با تو نیست، امید به كه داری؟

       گویند در بصره خشكسالی پدید آمد، دویست هزار خلق برفتند و منبری بنهادند، حسن را بر منبر فرستادند تا دعایی گوید. حسن پرسید می‌خواهید تا باران ببارد؟ گفتند: بلی برای این آمده‌ایم. گفت: حسن را از بصره بیرون كنید.
       مالك دینار گفت از حسن پرسیدم: عقوبت حال چه باشد! گفت: مردن دل. گفتم: مرگ دل چیست؟ گفت: حب دنیا.


       یكی حسن را گفت: فلان كس جان می‌كَنَد. حسن گفت: چنین مگوی كه او هفتاد سال است جان می‌كند، از جان كندن باز خواهد رست، تا به كجا خواهد رسید؟

       از سخنان اوست كه فرمود: معرفت آن است كه در خود یك ذره دشمنی نیابی.
       چون وفاتش نزدیك شد بخندید و هرگز كس او را خندان ندیده بود و می‌گفت: كدام گناه! كدام گناه! و جان بداد.
       به سال110هجری قمری در مكه درگذشت.
       قبرش در بصره در مغرب شط‌العرب و زیارتگاه خاص و عام است.








موضوعات مرتبط: مشایخ بزرگوار و باوقار (رح) ,
برچسب‌ها: حسن بصری , شیخ حسن بصری , حضرت شیخ حسن بصری , شیخ حسن بصری )رح) , زندگی نامه شیخ حسن بصری , داستان شیخ حسن بصری , حسن (رضی ) ,
آخرین مطالب