تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - شیخ حبیب عجمی (رح)
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1391/10/21
نویسنده : نادر نادری
شیخ حبیب عجمی (رح)

  كنیه‌اش ابی محمد، اصلاً ایرانی و مقیم بصره بود.
       حبیب عجمی ابتدا ثروتمند و ربا خوار بود، هر روز به دنبال معاملات خود می‌رفت،
اگر وجهی نمی‌گرفت پایمزد می‌طلبید و هزینه روزانه خود را تاُمین می‌كرد.

       روزی به دنبال معاملات خود از خانه بیرون آمد، روز جمعه بود، كودكان بازی می‌كردند،
چون حبیب را دیدند آواز دادند كه حبیب ربا خوار آمد، دور شوید تا گَرد او بر ما ننشیند







كه چون او بدبخت شویم. این سخن بر حبیب سخت آمد، روی به مجلس حسن بصری نهاد.
 بر زبان حسن سخنی رفت كه یك‌باره دل حبیب را غارت كرد و هوش از او زایل شد. پس توبه
 كرد و در حلقه ارادت حسن بصری در آمد.

       چون از آن مجلس باز آمد وامداری در راه او را بدید، خواست كه از وی بگریزد، حبیب گفت:
 مگریز! تاكنون تو از من می‌گریختی، اكنون من باید از تو بگریزم. از آنجا بازگشت. كودكان هنوز
بازی می‌كردند. چون حبیب را دیدند گفتند: دور شوید تا حبیب تایب بگذرد و گَرد او بر ما ننشیند و
 نافرمانی خدای نكرده باشیم. حبیب با خود گفت: خدای من بدین یك روز كه با تو آشتی كردم این
 طبل دل‌ها بر من بزدی و نام من به نیكویی بیرون دادی. پس منادی كرد كه هركه می‌باید از حبیب
 چیزی بگیرد، بیاید و بستاند. خلق گِرد آمدند و او ثروت خویش جمله بداد تا مفلس شد. كسی دیگر
 بیامد و دعوی كرد، پیراهن خود بدو داد و برهنه ماند و از آن پس به عبادت خدای مشغول شد و
 پیوسته شب و روز از حسن بصری می‌آموخت.

       گویند حبیب در بصره خانه‌ای داشت بر سر چهارراه. پوستینی داشت كه تابستان و زمستان
 می‌پوشید. روزی نیاز به طهارت داشت، برخواست و پوستین بر سر چهارراه بگذاشت. حسن
 بصری در رسید، پوستین حبیب را در راه دید، با خود گفت این پوستین حبیب است مبادا
 كسی او را ببرد، بایستاد و نگاه می‌داشت تا حبیب باز آمد و سلام كرد، پس گفت: ای امام
 مسلمانان چرا ایستاده‌ای؟ حسن گفت: ای حبیب ندانی كه پوستین در چهار سو نباید
 نهاد كه ببرند، بگو به اعتماد كه اینجا گذاشتی؟حبیب گفت: به اعتماد
 آنكه تو را برگماشت تا نگاه داری.

       گویند روزی احمد حنبل و شافعی نشسته بودند. حبیب از راه رسید. احمد گفت: از وی
سؤالی كنیم، شافعی گفت: سؤال مكن كه ایشان قومی عجیب باشند.
چون حبیب نزدیك شد

 احمد گفت: چه گویی در حق كسی در پنج نماز یكی را فوت شود و نداند كدام است چه باید
كرد؟ حبیب گفت: این دل كسی را بود كه از خدای ـ عزوجل ـ غافل بود، او را ادب باید كرد و پنج نماز
 را بایستی قضاكند. احمد در جواب او متحیر شد. شافعی كفت: نگفتم كه از
 ایشان سؤال نباید كرد.

       گویند سی سال بود حبیب عجمی كنیزی
 داشت روی او تمام
دیده بود. روزی كنیز خود را

گفت: ای پوشیده كنیز ما را صدا زن. او گفت: مگر من كنیز تو نیستم؟ حبیب گفت: ما
را در این مدت زهره آن نبوده است كه به غیر او به چیزی نگاه كنیم،
 تو را چگونه می‌توانستیم دید.

       گویند حبیب در گوشه‌ای می‌نشست و می‌گفت: چشمی كه جز تو را بیند روشن
مباد و هركه را با تو انس نیست با هیچ كس انس مباد.

       تاریخ وفات او را 119 هجری نوشته‌اند و بعضی روز شنبه نهم رمضان 141 دانسته‌اند.
       صاحب تذكره خزینة الاصفیا تاریخ وفات او را 156 هجری ذكر كرده و كلمه
 یوسف را هم ماده تاریخ آن به حساب آورده است. 

 

 




موضوعات مرتبط: مشایخ بزرگوار و باوقار (رح) ,
برچسب‌ها: شیخ حبیب عجمی , حبیب عجمی , حبیب عجمی (رح) , شیخ حبیب عجمی(قدس) , زندگی نامه حبیب عجمی (قدس) , مشایخ , مشایخ طالبانی ,
آخرین مطالب