تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - عشق
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1392/03/9
نویسنده : نادر نادری
عشق

عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سوال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعرف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاء است، که:

 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

 

چون به عشق آیم، خجل باشم ازآن

 

گر چه تقصیر زبان روشنگر است

 

لیک عشق بی زبان روشن تر است







محیی الدین ابن عربی درباره عشق که آن را دین و ایمان خود می داند، می گوید:

 

"هر کس  که عشق را تعریف کند، آن را نشناخته، و کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده باشد، آن را نشناخته، و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم، آن را نشناخته، که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند."

 

به این معنی که تا تجربهء شخصی در کار نباشد، با حد و رسم منطقی قابل شناسائی نیست و در تجربهء شخصی هم به یکبار قابل نیل نمی باشد، راه بی پایان آن هرگز برای انسان به انتها رسیدنی و عطش آن سیراب شدنی نیست.

 

عرفا عشق را در مسائل مهم جهان بینی و ملکوت خویش مطرح می کنند از جمله:




عشق در آفرینش جهان:         

 

در حدیث قدسی معروف میان عرفا آمده که: داود علیه السلام علت و انگیزه آفرینش جهان را از حضرت حق سوال می کند، و چنین پاسخ می شنود که:

 

" کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لکی اعرف."

 

سراسر آفرینش، مظاهر و آینه های تجلی حق اند.

 

اساس آفرینش، جمال و زیبایی و عشق به جمال و زیبائی است. ذات حضرت حق، آن شاهد حجله غیب که پیش از آفرینش جهان، خود هم معشوق بود و هم عاشق، خواست تا جمال خویش آشکار سازد، آفرینش را آیهء جمالش گردانید. در حقیقت، خدا یک معشوق است، معشوق خویشتن خویش، و معشوق همه آفرینش. آفرینش وسیلهء ظهور حق، و زمینهء معرفت و عشق خلق به آن معشوق حقیقی است.

 

2- عشق در بازگشت و معاد:

 

عشق عرفانی، یک عشق دو سره است که "یحبهم و یحبونه"  چنانکه دیدیم همین عشق حق به جمال خویش، عامل تجلی وی و در نتیجه عامل پیدایش جهان است. و عشق همانند وجود، از ذات حق به عالم سرایت کرده است. البته عشق علت، در مرحله اول بذات خویش است و ذات علت، عینا همان کمال ذات معلول است و ذات معلول لازم ذات علت است. پس عشق به ملزوم، همان عشق به لازم است، پس هر علتی نسبت به معلول خود عشق دارد و از این طرف هم،هر موجودی عاشق ذات و کمالات ذات خویش است و کمال وجودی هر معلولی، همان مرتبه وجودی علت اوست، پس هر معلولی عاشق علت خویش است و چنانکه وجود دارای مراتب مختلف است از واجب الوجود تا اضعف موجودات عالم، عشق هم دارای مراتبی است از عشق ضعیف ترین مرحلهء هستی تا عشق واجب الوجود. پس هر موجودی طالب کمال خویش است و هر مرتبهء پائین طالب مرتبهء بالاتر از خویش است و چون بالاترین مرتبهء هستی ذات حضرت واجب الوجود است، پس معشوق حقیقی سلسلهء هستی، ذات مقدس حضرت حق است، چنان که در بیان جامی گذشت.

 

پس همین عشق به کمال و عشق به اصل خویش، عامل و محرک نیرومند حرکت و سیر همهء پدیده ها و از جمله انسان است.

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

 

باز جوید روزگار وصل خویش




مرحوم جلال الدین همائی می گوید:

 

" همین جاذبه و عشق ساری غیر مرئی است که عالم هستی را زنده و بر پا نگاه داشته و سلسلهء موجودات را به هم پیوسته است. به طوری که اگر در این پیوستگی و به هم بستگی سستی و خللی روی دهد، رشتهء هستی، گسیخته خواهد شد، و قوام و دوام از نظام عالم وجود، رخت بر خواهد بست"

 

دور گردون ها، ز موج عشق دان

 

گر نبودی عشق، بفردی جهان

 

کی جمادی محو گشتی، در نبات

 

کی فدای روح گشتی، نامیات

 

 

 

3-عشق در پرستش:

 

در ضمیر ما نمی گنجد بغیر از دوست کس

 

هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس

 

 

 

چنان که در فرق عابد و زاهد و عارف بیان می شود، یکی از ویژگی های عرفا، پرستش خداوند است، به خاطر عشق به او، نه به خاطر طمع به بهشت، یا ترس از دوزخ. رابعهء عدویه می گفت:

 

"الهی، ما را از دنیا، هر چه قسمت کرده ای، به دشمنان خود، ده

 

و هر چه از آخرت قسمت کرده ای، به دوستان خود، ده،

 

که: مرا، تو، بسی

 

خداوندا، اگر ترا، از بیم دوزخ، می پرستیم، در دوزخم، بسوز، و اگر، به امید بهشت، می پرستیم، بر من، حرام گردان. و اگر برای تو، ترا می پرستیم، جمال باقی، دریغ مدار".

 

 

 

خبرت هر سحر از باد صبا می خواهم

 

هر شبی خیل خیالت، به دعا می خواهم

 

سینه را بهر وفای تو، صفا می جویم

 

دیده را بهر جمال تو، ضیا می خواهم

 

در بر تو، کم و بیش و بد و نیک و دل و جان

 

همه بر خاک زدم، از تو ترا می خواهم

 

 

 

در این باره، بیان بسیار زیبا و شکوهمندی از علی بن ابی طالب (ع) نقل است

که در ضمن مناجاتی چنین می گوید:

 

"ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فی جنتک، لکن وجدتک اهلا للعباده فعبدتک."

 

این گونه پرستش (نه به خاطر بیم آتش، یا امید بهشت بلکه تنها به خاطر حق و استحقاق و شایستگی وی برای پرستش) در کتاب وافی فیض کاشانی از امام صادق علیه السلام نیز با بیان دیگر نقل شده، که ترجمهء روایت از این قرار است که:

 

"عابدان بر سه گروه اند: گروهی خدای عز و جل را، از ترس، می پرستند، که بندگی اینان بندگی بردگان است. و گروهی دیگر برای پاداش اخروی، عبادت می کنند، که این خود عبادت مزدوران است. و گروه سوم آنانند که به  خاطر عشق و محبتی که به خدا دارند، او را می پرستند، نه بر اساس بیم و امید که عبادت این گروه، عبادت آزادگان است، و بهترین نوع پرستش هم همین است."

 

گرت قربتی هست در بارگاه

 

به خلعت مشو غافل از پادشاه

 

خلاف طریقت بود، کاولیاء

 

تمنا کنند از خدا، جز خدا

 

گر از دوست، چشمت به احسان اوست

 

تو در بند خویشی، نه در بند دوست

 

عشق در رابطه با دیگران:

 

از آن جا که عرفا، معشوق حقیقی عاشقان را ذات حضرت حق دانسته و معشوق های دیگر را، همه از مجالی و مظاهر او می دانند و عشق به مظاهر را عشق مجازی و در طول عشق بذات حق می دانند که عشق حقیقی اوست و نیز ، عرفا به وحدت وجود معتقدند، به این معنی که در حقیقت، جز وجود و موجود واحد، تحقق ندارد، ماسوا چیزی جز جلوه و ظهور آن وجود واحد نیست. پس کاملا طبیعی است که عارف عشق را به ماسوا و سراسر هستی سرایت دهد.

 

 دکتر قاسم غنی می نویسد:

 

بزرگترین عامل قوی، که تصرف را بر اساس عشق و محبت استوار ساخت، عقیده به "وحدت وجود" بود. زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه اشیاء شمرد و ما سوی الله را عدم دانست، یعنی جز خدا، چیزی ندید، و قائل شد به اینکه:

 

جمله معشوق است و عاشق پرده ای

 

زنده معشوق است و عاشق مرده ای

 

طبعا نسبت به هر چیزی عشق می ورزد و مسلک و مذهب او صلح کل، محبت به همهء موجودات می شود.

 

شیخ سعدی می گوید:

 

"به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

 

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست"

 

ولی عالم محبت و عشق خواص صوفیه وسیع تر و بالاتر از عشقی است که سعدی فرموده است. زیرا فرق است بین معشوقی که: همه عالم از اوست: و معشوقی که "همه عالم اوست."

 

جامی می گوید:

 

ترا ز دوست بگویم حکایتی بی پوست

 

همه از "او" ست و گر نیک بنگری همه "او" ست

 

جمالش از همه ذرات کون مکشوف است

 

حجاب تو، همه پندارهای تو بر توست

 

بوستان سعدی باب مولوی می گوید:

 

هشت جنت، گر در آرم در نظر

 

ور کنم خدمت من از خوف سقر

 

مومنی باشم سلامت جوی من

 

زانکه این هر دو بود حظ بدن

 

 







موضوعات مرتبط: تصوف و عرفان ,
برچسب‌ها: عرفان و تصوف , عشق , عاشقی , عشق و عرفان , تصوف , اشعار عارفانه , معشوق ,
آخرین مطالب