تبلیغات
سایت اختصاصی طریقت قادری خالصی طالبانی - عشق
(( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ .))
تاریخ : 1393/07/22
نویسنده : نادر نادری

عشق

اشقان در سیل تند افتاده اند               بر قضای عشق دل بنهاده اند 

 

کلمه عشق از عشقه گرفته شده آن گیاهی است

بنام لبلاب چون بر درختی پیچد آنرا بخشکاند

. عشق صوری درخت جسم صاحبش را خشک و زرد رو کند،

اما عشق معنوی بیخ درخت

هستی اعتباری عاشق را خشک سازد و او را از خود بمیراند.



بقیه در ادامه مطالب:




 

در عشق طبیعی عاشق معشوق را برای خود میخواهد.

در عشق روحانی عاشق معشوق را هم برای خود و هم از برای معشوق میخواهد.




رد مقدسی کوشید خدا را بشناسد به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد . اما هر چه بیشترمیخواند بیشتر گیج میشد.یک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت به ساحل دریا رفت تا هوایی تازه کند.آنجا پسر بچه ای را دید که گودالی حفر کرده یود و از دریا آب بر می داشت ودر گودال میریخت. با تعجب از پسرک پرسید : فرزندم چکار میکنی

.پسرک پاسخ داد :  میخواخم دریا را در این گودال بریزم.

مرد گفت این کار مسخره است تو چطور میتونی دریای به این بزرگی را در این گودال بریزی.

همچنان که این حرفها را میزد دریافت که خود نیز به کاری چنین احمقانه مشغول بوده است.

در واقع او هم میکوشید همه سراسر خرد لایتناهی خداوند را با ذهن کوچک انسانی خویش بشناسد.

سادوانی گفته است: خداوند از شما نمیپرسد که آیا سانسکریت – لاتین – یونانی – یا عربی آموخته اید.خداوند میپرسد آیا این کلمه سه حرفی ( ع ش ق ) را فراگرفته اید ؟ یا تعمق در خداوند زیبایی و عشق را در خود پرورش داده اید؟


قصه ناگفتنی عشق

 

عشق در باغ ها نمی روید , عشق در بازار فروخته نمی شود .

هر آنکوآنرا میطلبد , شاه یا گدا , سرش را میدهد تا بستاندش .

چه بسیاری که کتاب های بزرگ را خواندند و مردند . هیچ یک هرگز نیاموختند .

دو حرف و نیم در عشق . هر که میخواند , می آموزد .

باریک است را ه عشق . هرگز دو را در آن جای نیست .

تا من بودم خدا نبود . حالا که او هست , من نیستم .

کبیر میگوید : ابرهای عشق , باریدند روی من , قلبم را خیساندند , جنگل درونم را سبز کردند .

یک قلب تهی از عشق – باز هم , خدا چشیده نشده . اینگونه است انسان , در این جهان :

عروجش بی ثمر . برانگیخته , مجذوب با نام او – مست عشق نشئه از رویتش .

چه تشویشی ؟ برای رهایی ؟

قصه عشق ,ناگفتنی , هرگز گفته نشده است .

گنگ شیرینی را می چشد – لذت می برد ... و لبخند می زند

عاشق

امیری به شاهزاده گفت: من عاشق توام. شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست. شاهزاده گفت:
عاشق نیستی ! عاشق به غیر نظر نمی‌کند.



انسان، عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست

در پیوند عاشقانه، باید به مالکیت در آیی نباید تلاش کنی که مالک شوی


یک عاشق صادق هرگز نمی میرد

مردن , مردن , همه می میرند . و نه هیچ یک مرگی شایسته .

کبیر با مرگ ملاقات کرد , هرگز دوباره نمی میرد .

مردن , مردن , همه می میرند بی شک

تنها , از آن من مرگی هنر مندانه .

باقی همه می میرند و فنا می شوند .

مرگ باید است ! پس بمیر !

تمام گرداب ها نقش بر آب می شوند – مرگ نیز , پس چرا مردن – صد ها بار هر روز ؟

با هراس از مرگ , عشق هرگز احساس نخواهد شد .

دولت سرای عشق بسی دور است . دریاب

عدم می میرد , بی صدایی می میرد , حتی ابدیت می میرد .

یک عاشق صادق هرگز نمی میرد . کبیر میگوید , این را بدان .

مرگ - همه جهان می ترسند .

مرگ – قلبم لبریز از سرور . کی خواهم مرد تا تمامی ام را در وجد کامل بدهم ؟




آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که

اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: « تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند دوست داشته

باشی؟»


آهنگر سر به زیر آورد و گفت: « وقتی که می خواهم

وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.

سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا

به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم

که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که

: خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار! »





کسی که به تنهایی گام بر می دارد

سر درگم , در انتخاب موافق و مخالف , کل جهان در گمراهی .

بی انتخاب و ستایشگر خدا , او یه ساد هوی حقیقی است .

مردم بهم پیوسته اند , مثل الاغی بسته به الاغی دیگر .

آنکه بصیرت درون دارد , او انسان راستین است .

کسی که به تنهایی گام بر می دارد , تنها او حقیقت را می یابد .

قلبش مجذوب عشق – هرگز دوباره باز نخواهد گشت .

یکپارچه شدن کمال مطلق است – همه چیز مقدس است .

کبیر میگوید , فهمیدنی نیست .

چیزی است نا نوشته .



سرمست جوانی بی حصر

www.faryad.epage.ir

آه ای زنان مقدس , بخوانید ترانه های عروسی را ! من به خانه آمده ام با رام , معشوقه ام .

بدن , ذهن و پنج عنصر , همه عاشق اند و پیشکش اش به استقبال .

رام آمده است با من زندگی کند و من سرمستم از جوانی بی حصر.

بدن بستر وداها – براهما خود می سراید !

یگانه با رام – می چرخم و می چرخم . چه نیکبختم من !

خدایان می رسند میلیون ها میلیون و قدیسین هزار هزار .

کبیر میگوید : منم که می پیوندم و انسان جاودانه است ! سرمست از جوانی بی حصر .



بیدلی چنان از خود به در شده بود که به ویرانه ای رفته

و بر تل خاکی خفته بود. دلبر به بالینش رفت; او را خفته دید

; نامه ای نوشت و بر آستین بیدل به خواب رفته بست.

  سپیده دم که دلداده از خواب چشم گشود، نامه ای بر آستین خود بسته دید

، آن را گرفت و خواند; نازنین غارتگر دل نوشته بود:

ای دلداده ای که خود را بیدل می خوانی، اگر بازرگانی برخیز به بازار رو

، و سیم و زر بگیر و بستان. اگر پارسائی پرهیزکاری، برخیز

به پرستش خدا بنشین و شب زنده داری کن و اگر عاشق پاکبازی،

خواب به چشم خود راه مده و از این خفتن و از عشق بی خبر ماندن شرم کن...

 

شاعر و عارف بزرگ هندی "کبیر" میگوید:

"تردید بس است, ذهن دیوانه!

می آید, آنچه باید, بپذیرش!

ساتی آمادهء آتش مرگ است.

برقص, در شعف ورای تردیدها,

رها شو, از حرص, وابستگی, تخیلات.

آیا ساتی به بدنش وابسته است؟

جامعه, متون, شهرت خانوادگی...

طنابی هستند به دور گردن مرد به دار آویخته.

رفتن و نیمهء راه برگشتن...

ها! ها! همه میخندند.

این دنیا ناپاک است.

تنها او که دعا میخواند صادق است.

کبیرمیگوید: هرگز خودت را اسیر نام نکن!

بیفت! برخیز! به بالا پرواز کن!

می آید

آنچه باید

بپذیر!"



جی پی واسوانی میگوید: خداوند هدف زندگی است

 و او را یاید دریافت. سخن گفتن درباره او کافی نیست

بسیاری از ستایشها. تلاوت کتب آسمانی و دعاهای بی

پایان ما با ذهنی پریشان انجام میشود دیری است که خداوند

را بیرون از زندگی خود نگاه داشته ایم و اکنون زمان آن رسیده است که او را به درون فرا خوانیم
.




راز زندگی تازه عشق به خداست. این عشق هر چه افزون باشد

بیشتر رشد میکند. عشق یکی از موهبتهای خداوند به انسان است

. بنابراین همیشه دعا کنید: خداوندا به تو عشق میورزم. میخواهم

که هر چه بیشتر به تو عشق بورزم.میخواهم که هر چه بیشتر به

تو عشق بورزم. میخواهم از عشق تو لبریز و سر مست شوم.

اخلاق و عشقی پاک به من ببخش و مرا تقدیس کن تا این دنیای

فریبا سرگردانم نکند.خدایا مرا وسیله کمک و بهبود رنجیده و درد مند ساز.










موضوعات مرتبط: تصوف و عرفان ,
برچسب‌ها: عشق , عشاق , عاشقی , عاشق , معشوق , عشق الهی , معشوقه ,
آخرین مطالب